راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در اسفند ۱۳۸۹ ثبت شده است

تحلیل سالی که گذشت!

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۸۹، ۰۵:۰۴ ب.ظ

نمیدونم چیه که باعث میشه یه آدم بعد از 8 ساعت تو ماشین بودن,با یه سر درد عجیب ,ساعت 3 نصفه شب , بشینه پای لپ تاپی که تا چند وقت پیش اصلا کاری به کارش نداشت و چیز هایی بنویسه که تصمیم گرفته بود دیگه اصلا ننویسه.

من دوست ندارم آخر هرسال اتفاقات اون سال رو مرور کنم تا ببینم امسال خوب بوده یا بد.شاید چون مطمئنم که تعداد اتفاقات بدی که افتاده و گذشته و شاید اون موقع خیلی هم به چشم نیومده بیشتر از همه ی اتفاقات خوبه.وقتی میگم مطمئنم یعنی واقعا مطمئنم!

یعنی اصلا امکان نداره تو یه آدم بد اخلاق و بدعنق و برج زهر مار باشی و بعد هم ادعا کنی که همه ی اتفاقات دور و برت کاملا مطلوبه یا حتی اکثرشون این جوریه و یا حتی نصف شون!

جالبه!امروز واسه وبلاگ مدرسه یه پست نوشتم که توش از بچه ها گله کردم.ولی الان که 12 ساعتی ازش می گذره دارم از خودم گله می کنم.

امسال سالی بود که مثل هر سال شروع شد.تا آخرای خرداد بد نبود.اولای تیر کار های زیادی بود که هر روز و هر شب تکرار می کردم. گریه, گریه, گریه , گریه ,گریه و گریه.آهان!این یکی یادم رفت:گریه! :دی !

 اواخر تیر تو باشگاه شیمی قبول شدم.یواش یواش داشتم بهتر می شدم که بزرگ خانواده ی مامان اینا از دست رفت.خدا بیامرزدش.گریه,گریه,گریه و گریه!

یه اتفاقاتی افتاد که به خودم اجازه ی گفتنش رو نمیدم.حیرت,حیرت,حیرت و حیرت!

اوایل مهر زندگی داشت شیرین میشد که یکی از بچه ها کلا گند زد بهش!دوباه از اول: . گریه, گریه, گریه , گریه ,گریه و گریه

اول آبان تو مدرسه اول شدم اما با این حال به دلایلی: .گریه,گریه,گریه و گریه!

تو دانشگاه امیر کبیر کلی دویدیم این طرف و اون طرف که تیم ما رو قبول کنن.قبول شدیم.برای مدت کوتاهی خنده.تو همون دوره ی اول حذف شدیم.باز هم .....نه!دیدی اشتباه کردی؟!خنده خنده خنده خنده و خنده! حتی داورا هم خنده شون گرفته بود! همه ی بازنده ها گریه می کردن و ما داشتیم با افتخار باخت مون رو اعلام می کردیم!روز خوبی بود!واقعا!

تو آزمون جامع مدرسه گل کاری کردم!یه رتبه ی افتضاح پس:گ.....خدایی دیگه حال ندارم بنویسم گریه,گریه,گریه و گریه! :دی!

یه سکو تو مدرسه که با لگد زدن سنگاش خراب میشد و یه لگد به پای مدیر مدرسه که گرچه سهوی بود ولی بالاخره بود دیگه! خدایی اخراج شدن از مدرسه حقم بود!نه به خدا اخراج نشدم!

رفتیم اردوی مشهد که واقعا عالی بود و هر ده دیقه اش حدود دو صفحه خاطره داره.

بابام رفته دانمارک و تا آخر خرداد نیست و امسال اولین سال تحویلیه که کنار هم نیستیم.

دوباره یه سری حرف که اجازه ندارم بگم.پس حیرت.

امتحان مرحله اول و اضطراب و بالاخره قبولی!ولی من باید تو ریاضی هم قبول میشدم.ناراحت یودم.

امتحان ریاضی که فردا نتیجه اش میاد و ای کاش که قبول بشیم.(دو روز بعد نوشت:نشدیم!هیچ حس خاصی ندارم!از کل ایران 8 تا دختر قبول شدن.)

 فکر کنم امسال پر گریه ترین سال عمرم بود و تمام!

اما همه ش که نمیشه این.پس اون همه خنده و قهقهه و مسخره بازی چی؟پس اون همه الکی خوش بودن ها کجا رفتن؟ پس اون دفتر سبز کجا رفت؟ می بینی؟وقتی می خوام این جور لیست ها رو بنویسم فقط اتفاق های بزرگه که به چشم میاد.اتفاقای بزرگ بد و خوب که واقعا هیچ کدومشون یادم نبود تا این که فکر کردم.اما صدای همه خنده های کوچیک که حتی تعدادی از اون ها عصبی بودن همیشه تو گوشم می مونه.متلک هایی که به هم میگیم و گاهی همه با هم میریزیم سر درسای بیچاره و با زبون تیر بارونش می کنیم هیچ وقت یادم نمیره.

می دونی چیه؟من دوست دارم همینا یادم بمونه.نه هیچ کدوم از اون چیزایی که بالا نوشتم.

حالا همه ی اینا رو بی خیال!حضرت کلاه قرمزی می فرماید که:

«عید اومده دوباره!شادی و خنده!لطفا نشه فراموش عیدی بنده!»

نیستم تا بعد از عید.خدا حافظ.(این تصمیم دو روزپیش بود!الان احتمالا عوض شده!)

 یه چیزی بگم؟می دونم جواب سوالی که اول پستم نوشتم چی بود.کامل کامل!

پ.ن:به من گفت لوس!عصبانی شدم!تو این دنیا فقط یه نفر حق داره به من بگه لوس!

پ.پ.ن.:اینو سه روز پیش نوشتم.ساعت 3.ولی کمبود کامپیوتر باعث تاخیر در انتشار شد!نیشخند

 

خیلی بیشتر از چهل تکه!

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۹، ۰۷:۳۳ ق.ظ

معاونت محترم:کژدم این پاکتو ببر خونه بده بابات باز کنه.

من:خانم بابام نیست!

- خب بده مامانت باز کنه.

- مامانم هم امروز نیست!

- بده عموت باز کنه.

- اتفاقا عموم هم که کلا تهران نیست.

- بده مامان بزرگت باز کنه!

- مامان بزرگم هم با مامانم رفته.نیست!

- کژدم!بده یکی باز کنه حالا!برو دیگه!عه!عصبانی

رفتم تو حیاط دیدم رو دیوار عکس همه ی قبولی ها رو زدن جز من!

بـــــــــــــــی خـــــــیـــــــــــاااااااااال!

-خانم پس من کوشم؟

خانم م.:عکس تو رو قراره آویزون کنیم زیر عکس امام!

- باوش!فقط زیر اون یکی عکسه آویزون نکنیدا!زیر عکس امام فقط!

خانم ع.:آقای ع. رفته طناب بیاره خودتو آویزون کنیم!عکس نمی خواد!

خانم ج. مثل صلیب وایستاده بود.:قراره این شکلی آویزونت کنیم!

- خانم اون که حضرت عیسی ست!

خانم ج.:اشکال نداره تو رو هم این جوری آویزون می کنیم.

یه کم اون طرف تر دیدم آقای ع. داره با طناب میاد!ترکیدم از خنده!

آخر هم عکس من از همه بیشتر تو چشم بود!

چند وقت پیش یه امتحان ریاضی برگزار شد، لونا تو استان سوم شد!الان هم داره آزمون تیزهوشان میده.امیدوارم قبول بشه. خودم هم سه ساعت دیگه امتحانم شروع میشه اون وقت نشستم این جا مثل غورباقه دارم تایپ می کنم! یحتمل از اضطراب زیاده.هر چند ریاضی که خوندن نداره!تازه حوزه ی امتحان هم خیلی جای جالبیه!همون مدرسه شاهده که قبول شدم،نرفتم!تو فیلم گلنار یه غورباقه هه هست،وقتی نگرانه سه برابر حد معمول حرف می زنه.هیچ!فقط من هم دارم خیلی زیاد می نویسم!

راستی اون کارمند محترمی که تو پست قبلی نوشتم،دیروز داشت با خانم ع. در مورد سرعت قدم برداشتن صحبت می کرد!

پ.ن.:«عذابم میده این جای خالی/زجرم میده این خاطراتو/فکرم بی تو داغون و خسته س/کاش بره از یادم اون صداتو/عذابم میده. عذابم میده. عذابم میده. عذابم میده...»

بیچاره دوستان!این چند روزه حسابی توپیدم به همه شون.دست خودم نیست.اعصابم حسابی خورده.کلا فکر بعضی از اتفاقات هم داره دیوونم می کنه.

«بمون... دل من فقط به بودنت خوشه/ منو فکر رفتن تو می کشه...»

نمی دونم مخاطبم کیه!جدی می گم!نیشخند

لحاف چهل تکه!

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۹، ۰۴:۴۷ ب.ظ

«میزان ریاضی خواندن با سوتی دادن رابطه ی مستقیم دارد»

این واقعیتی است که توسط سه دانشمند بزرگ به نام های الهه و درسا و نوشین کشف شده است!

جلوی اون خانمی که دنبال دفتر خانم ف. می گشت وایستادم،دست راستمو نشون می دم می گم سمت چپ!

ساعت رو کلا نمی تونم بخونم!کلمه ها رو هم چپرچلاق می بینم تا جایی که «متقابل» رو «عبارت» می خونم!

مامانم بیدارم می کنه میگم :«مامان دستت دو ایکسه!»

بابام بیدارم می کنه هی سلام می کنم دوباره می خوابم تا پنج دیقه بعد که دوباره بیدارم کنه و همین اتفاق تکرار بشه!فکر کنم هشت باری این اتفاق افتاد تا این که بابام تصمیم گرفت خودش اول سلام کنه!

واسه خریدن یه خوراکی سیصد تومنی،یه پونصدی و یه صدی میدم به خانم ع.!

«صد» رو تقسیم بر«پنج» می کنم جوابش در میاد «چهار»!

بقیه ش یادم نیست!

یه نفر هست تو مدرسه مون،دقیقا نمی دونم کارش چیه فقط می دونم تنها حرکتی که تا به حال از این بشر دیده نشده راه رفتنه! در واقع هر کس که این آدمو می بینه اولین سوالی که به ذهنش خطور می کنه اینه که چرا این آدم همه ش داره می دوه؟!

یه بار با غزل و مریم تو یه کلاسی بودیم،هی این اومد از جلوی در دوید این طرف، دوید اون طرف، خب ما هم خنده مون گرفت دیگه! اون قدر خندیدیم که احتمالا صدامونو شنید و کار به جایی رسید که هنو هم وقتی از جلوی اون کلاس رد میشه،پشتشو می کنه به در کلاس!

میگن مسخره نکن،سر خودت میاد،حکایت ماست!یه بار این بشر تو یه کلاسی بود،هم زمان همه ی مسئولای مدرسه با من و درسا کار داشتن!یعنی سه تا زنگ تفریح که یکیش نیم ساعته بود، کل کار ما دو تا این شده بود که از جلوی در کلاس این شخص بدویم این طرف،بدویم اون طرف!بــــــــــــــــــله!*

بابام فردا میره ماموریت!یعنی تا سال دیگه نمی بینمش!گریه

«ای وای آن ماهی که او پیوسته در خشکی فتد/ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد»

یه بیت از مولاناست.اون قدر خاطره تو همین یه بیت هست که از گفتن آن عاجزیم!یعنی یه جورایی همه ی اتفاقات اول مهر تا امروز تو همین یه بیت خلاصه شده!

اهو!این یکی یادم رفته بود!یه عروسی دیگه هم افتادیم!پسر عمه مان هم عروس شد رفت!

خب فقط می مونه سوتی یه معلم!اون روز معلم هندسه مون سر اون یکی کلاس با دیدن نمره ی کم نوشین با عصبانیت گفته:«نوشیان!خودتو بیار این جا!»نیشخند

*اطلاع رسانی نشود لطفا!

مربا

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۸۹، ۰۱:۳۳ ب.ظ

 لقمه ی مربایی که مامان واسه صبحونه ام گذاشته بود رو خوردم و کیسه شو باد کردم و دم گوش نوشین ترکوندم.

یه ثانیه کلاس ساکت شد.بعد همه چیز به حالت عادی برگشت.نوشین داشت با اخم منو نگاه می کرد.

ـ نوشین جان!ناراحت نباش!قراره یه هفته با هم زندگی کنیم.باید عادت کنی!

قیافه اش یه جوری شد که انگار همین الان می خواد گریه کنه!رو به درسا گفت:

-دیشب تا فهمیدم قراره تو اردو با هم باشیم گریه کردم!اونم فقط به خاطر این که باید با کژدم باشم!

سه تایی خندیدیم.ما اینیم!

پ.ن:اگه هنوز منو قابل می دونی و این وبلاگو می خونی باور کن حالا حالا ها تصمیم نداشتم آپش کنم.ولی وقتی نظرت رو دیدم تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم.این پست رو نوشتم که تهش از تو عذرخواهی کنم.آره واقعا قصد من این بود که عصبانیت کنم. ولی حالا ازت می خوام منو ببخشی.خواهش می کنم.دیگه اون قدرا هم برام مهم نیست که تو کی هستی.می بینی؟ نمی دونم کی هستی ولی از رفتنت ناراحتم. راستی دو تا کامنت آخرت رو خصوصی کردم.

سه دقیقه سکوت،فقط سه دقیقه

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۸۹، ۰۸:۲۳ ب.ظ

پنج شنبه:

-سلام آقای ن.

-برید گم شید که.....

 -تعجب

یک شنبه:

-سلام آقای ن.

-بـــــــــــله!بــــــــــــله!شدم!شدم!برید!

 -خنثی

پ.ن.:پست قبلی به خاطر یه نفر،فقط به خاطر یه نفر به صورت پیش نویس دراومد.هر چند من اهل سکوت نیستم و به قول مامانم گاهی عقرب رو رد می کنم و می رسم به افعی ولی خب گاهی هم سکوت لازمه.به هر حال تو هر دینی،تو هر سیاستی ، تو هر کشوری و تو هر قاره ای سکوت تنها زبان مشترکه.حالا که نمی تونیم هم دل باشیم،بیا حداقل هم زبون باشیم.

پ.ن.2:همین الان دو تا دبیر عربی تو خونه مونن!یعنی اگه من کنفرانس عربی روز 4 شنبه مو خراب کنم ایراد از میزان آی کیوی خودمه!

پ.ن.3:بچه که بودم دایی محسن رو بیشتر از دایی مهدی دوست داشتم.آخه معمولا کار دایی محسن شوخی کردن بود و کار دایی مهدی جدی حرف زدن.همیشه موقع خداحافظی کلی بهم سفارش می کرد که خواهرشو(یعنی مامانمو)اذیت نکنم.یه وقتایی ازش می ترسیدم.اینو به خودش هم گفتم.حالا دوتاشونو به یه اندازه دوست دارم.نمی دونم چرا ولی یه دفعه دلم برا جفت شون تنگ شد!