راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در بهمن ۱۳۸۹ ثبت شده است

یادم تو را فراموش

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۸۹، ۰۷:۳۲ ب.ظ

سال سوم راهنمایی ،عید نوروز زنگ زدم به سعیده که بهترین دوست سال دوم راهنماییم بود.صدای منو یادش نمیومد. وقتی هم کلاسی بودیم هر شب با هم حرف می زدیم.

دیشب نرگس رو دیدم.دوست سوم راهنماییم.با شوق و ذوق رفتم بهش سلام کردم.از نوع رفتارش معلوم بود قیافم براش آشناست.اما اسم من یادش نبود.منی که بعضی وقتا واقعا با یاد اون زندگی می کردم.

سال اول....اینو نمی گم.

چه قدر ما آدم ها بی وفاییم.

فاطمه ،دوست سوم راهنماییم وقتی فهمیده بود می خوان محمد متین رو عمل کنن گریه کرده بود.زنگ زده بود به من.

وقتی سال اول راهنمایی دوباره با بهاره(دوست اول دبستانم) هم کلاس شدم،برام تعریف کرد که تمام این مدت داشته دنبالم می گشته.ازم آدرس و شماره تلفن گرفت که دوباره گمم نکنه.

عاطفه(هم کلاسی اول راهنماییم) گاهی زنگ می زنه خونه مون.دوستم نبود.فقط هم کلاسیم بود.

چه قدر ما آدما وفاداریم!

هفت دقیقه تا پاییز!

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۸۹، ۰۲:۲۶ ب.ظ

من به همسایه مون افتخار می کنم!

یه فیلم سینمایی آورده داده دست بابام که اینو نگاه کنید من توش بازی کردم!

بابای من هم که کلا با فیلمایی که سرتاپا مصیبتن مخالفه.اما به خاطر آقای همسایه نشستیم همه با هم فیلم رو دیدیم.

تو بیمارستان که حامد بهداد رفته بود خواهر زنش اینا رو ببینه و با مسئول بخش دعواش شده بود، اون نگهبان قهرمان(!) که اومد جداشون کرد و هی هم به بهداد می گفت «آقا صداتو بیار پایین» همسایه ی ما بود!

ملت بدونین!

راستش من هم تو چند تا فیلم نقش جنازه رو بازی کردم.خوابیده بودم وسط اتاق و یه ملحفه ی سفید هم روم کشیده بودن.ولی تا الان نمی گفتم که ریا نشه!نیشخند

پ.ن.:واسه تویی که تو حرف زدن تعادل نداری و یا حرف نمی زنی یا خیلی حرف می زنی،همون بهتره که حرف نزنی!باورکن!

پ.ن.2:امسال بیست و دو بهمن افتاده بیست و پنجم!جدی میگم!

پ.ن.3:میگن تا سه نشه بازی نشه!هم دیروز هم امروز نزدیک بود رو پله های پل هوایی با مخ بخورم زمین.احتمالا فردا موفق میشم این کارو انجام بدم!

پ.ن.4:امروز سه ساعت داشتم نوشین رو راضی می کردم که به خدا من زنده ام!دیشب خواب دیدی که من مردم! گریه می کرد!

پ.ن.5:داریم میریم مشهد!التماس دعا!نیشخند

|:

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۸۹، ۰۱:۲۰ ب.ظ

اخبار پنج شنبه شب:

- نماز جمعه ی فردا در تهران با حضور گسترده ی مردم برگزار خواهد شد.خنثی

باز خوب به هیچ دردی هم که نخورن، آمار ساندیس هایی که پخش کردن رو خوب دارن!

مشکلات بیمه شود دوست داشتنی ست!

سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۸۹، ۰۳:۱۵ ب.ظ

روز مصاحبه ی ربوکاپ خوارزمی،تو مدرسه در حال آماده شدن بودیم که بریم  دانشگاه امیرکبیر. هول هولکی داشتیم وسایلو آماده می کردیم و آخرین کار های مربوط به برنامه ها رو انجام می دادیم.از اضطراب دستام داشت می لرزید و این باعث یه اتفاق وحشتناک شد!

یه کلیک اشتباه باعث شد کل برنامه ها حذف بشه!درست ده دیقه قبل از شروع مصاحبه برای ورود به مسابقه! چون همه ی برنامه ها روی گوشی معلم بود، و تو لپ تاپ هم هیچ نسخه ی کپی شده ای ازش نداشتیم ، هیچ کاری نمی شد کرد.مصاحبه ای که با هزار تا بدبختی بهمون اجازه داده بودن توش شرکت کنیم ....!

معلم مون که سعی می کرد خون سردیشو حفظ کنه،بهم گفت برم کنار تا ببینه می تونه کاری کنه یا نه. یه سری از برنامه های قدیمی رو از قسمت های مختلف جمع کرد و داشت سعی می کرد یه جوری به هم ربطشون بده تا کارمون درست بشه که یه دفعه دستشو گذاشت رو سرش و شروع کرد لرزیدن و رنگشم هم شده بود تو مایه های لبو!

با یه حالت عجیب و غریبی برگشت سمت من و شیوا :«بچه ها شکلات دارید؟»

یه بسته شکلات تو کیفم بود.ولی مشکل این جا بود که «یه بسته» بود! باید می دادمش به یکی از معاون های مدرسه.هر چند امکان داشت اون روز اصلا  ایشونو نبینم اما خب نمی تونستم بازش کنم.عین دیوانه ها به طور کامل توضیح دادم که شکلات دارم اما نمی تونم بدمش به شما!

معلم ناامید دوباره شیرجه رفت تو مانیتور.

شیوا که از قیافش معلوم بود حسابی ترسیده،بهم توضیح داد که یکی از فامیل هاشون یه بیماری خاصی داره که اگه شکلات نخوره تشنج می کنه.

اضطراب پریدن مسابقه یه طرف و غم مرگ ناگهانی معلم ربوکاپ یه طرف!

از کلاس رفتم بیرون و بدو خودمو رسوندم بوفه.عجب صفی!با هزار تا «ببخشید» و«معذرت می خوام» و« ممکنه الان یه نفر غش کنه»،بچه ها رو زدم کنار و یه شکلات از خانم ع. گرفتم و اسکناس دو تومنی رو گذاشتم رو پیشخون.خانم ع. داشت چپ چپ نگام می کرد!

-کژدم!یه صدی میدادی دیگه!من الان پول خرد از کجا بیارم؟!

-خانم ع.!جان من!الان طرف غش می کنه.بقیه شو بعدا بدید!

-نمی خواد.برو بعدا پولشو میاری.

-ممنون!مرسی!خداحافظ!

دوباره دویدم سمت کلاس.تو این جور مواقع ما تو کلاسی تشریف داریم که بیشترین فاصله رو تا بوفه داره!کاش قبل مرگش برسم!

رسیدم طبقه ی بالا و دیدم معلم گرامی طبق معمول دو تا گوش مفت(گوش های شیوا!) گیر آورده و داره سخنرانی می کنه!

شکلاتو گرفتم سمتش:«بفرمایید!»

کف کرد(!):«شما واسه این اجازه گرفتید و رفتید بیرون؟!»

گفتم:«بله.بفرمایید.»

شکلاتو از دستم گرفت:«راستش من بعضی وقتا اگه شکلات نخورم مغزم کار نمی کنه!الان هم یه لحظه باید زیاد فکر می کردم.به خاطر همین شکلات خواستم!»

می خواستم لپ تاپو بکوبم تو فرق سرش!می خواستم بگم آخه تو مغز...لا اله الا الله!می خواستم....

آه خدای من! اون لحظه چی جلوی منو گرفت؟!

فکر کنم تنها معلمی بود که ازش متنفر بودم!

آخرش فهمیدیم که یه کپی از همون برنامه ی پاک شده  تو کامپیوتر مدرسه هست و مثلا همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد!

 

پ.ن.:کاش میذاشتی دوباره حس کنم یه کم مفیدم.حتی خیلی کم.کاش یه راهی بود که کمکت کنم.کاش!

پ.ن.:راستی اسب آبی کنسل شد!«یابو» بهتر است!

نور به قبرت بباره گراهام بل!

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۸۹، ۰۶:۳۴ ب.ظ

دلم می خواد یه شب طوفانی برم کنار یه دریای طوفانی، زیر رعد و برق و شرشر بارون ،دستامو دو طرف بدنم باز کنم و سرمو بگیرم رو به آسمون و دور خودم بچرخم و از ته دل داد بزنم: «خدایا!عاشقتم!»

وقتی در عرض سه ساعت به حدود 60 نفر آدم زنگ می زنی،حتی اگه راضی نشن که بیان اردو،می تونی مطمئن باشی که حداقل دیگه پشت تلفن هول نمیشی!چون 60 بار پشت سر هم تمرین کردی! و البته همون لحظه پدر جان هم متوجه میشن که روابط اجتماعیت بهتر شده و این رو به مادر جان هم میگن و وقتی درحال نفس نفس زدن و فک درد فراوان از اتاق میای بیرون و به مامان جان میگی :«خیلی وقت بود ندیده بودمت،دلم برات تنگ شده بود!» مامان جان چپ چپ نگات می کنن و معاون مدرسه هم دیگه نمی تونه بیست و پنج دیقه ی تمام نصیحتت کنه که:«تعامل،تعامل،تعامل!»!هاه!نفسم بند اومد!

پ.ن.:دعا کنید برام!خواهش می کنم!دعا کنید «اسب آبی زدن» *هام نتیجه بده!

پ.ن.2:میری با دلی خوش و لبی خندان آزمون جامع میدی،رتبه ی اختصاصی هات می شه شونزده کل،اون وقت عمومی هات میشه چهاصد و سیزده کل و رتبه ی کلت رو آباد می کنه!آه خدای من!

پ.ن.3:بد نیست بعضی وقتا به آدم اجازه بدن حداقل احساس مفید بودن کنه!

*همین امروز تصویب شد که به جای عبارت قشنگ «خر زدن» بگیم «اسب آبی زدن»!

روز بعد نوشت:حس می کنم حالم از هر چی تلفن و موبایله به هم می خوره!

بازم روز بعد نوشت:خدایا!نمی گویم که دستم را بگیر.عمریست گرفته ای،مبادا رها کنی!ازت ممنونم که اینو برام فرستادی.همین!