راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۸ مطلب در آذر ۱۳۸۸ ثبت شده است

درس های زندگی

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۸۸، ۱۰:۵۵ ق.ظ

اول دبستان:

تا رفتیم سر کلاس،معلم گفت:«تقلب نکنید چون یه جور دزدیه»

گفتیم چشم و تقلب نکردیم.

دوم دبستان:

درس تصمیم کبری رو خوندیم و فهمیدیم باید نظم داشته باشیم.

تمام سعیمون رو کردیم تا منظم باشیم و کارامون از روی برنامه ریزی باشه.

سوم دبستان:

چوپان دروغ گو رو خوندیم و فهمیدیم که نباید دروغ بگیم

دیگه دروغ هم نگفتیم.

چهارم دبستان:

داستان دو سرو رو خوندیم و فهمیدیم که باید به هم نوع ها مون کمک کنیم.

هر کی ازمون کمک خواست کمکش کردیم

پنجم دبستان:

گفتن که هیچ کس نسبت به دیگری برتر نیست و قدرت دنیایی هیچه.

با تمام فروتنی مون زندگی کردیم و از قدرت بی زار شدیم.

اول راهنمایی:

بهمون یاد دادن که مسیولیت پذیر باشیم ومسیولیت کاری که بلد نیستیم رو بر عهده نگیریم.

تقسیم کار کردیم هر کدوم کارمون رو به بهترین وجه انجام دادیم

دوم راهنمایی:

بهمون گفتن مغرور نباشین و فقط حرف حق رو قبول کنین

غرور رو گذاشتیم کنار و به انتظار حق نشستیم.

سوم راهنمایی:

بهمون یاد دادن که نباید نظرمون رو به دیگران تحمیل کنیم.

فقط وقتی ازمون نظر خواستن حرف زدیم بقیه ی نظراتمون رو واسه خودمون نگه داشتیم.

گذشت و شد خرداد 88این بار حرف معاون ومشاور و مدیرو گذاشتیم کنار و تا وقت گیر آوردیم رفتیم تو خیابونا و برای حق تبلیغ کردیم و شب 22 خرداد با امید پیروزی خوابیدیم.

تقلب کردن و رای هارو دزدیدن.فهمیدیم که الکی سر کلاس اول نشستیم.

برنامه ی کشور رو کلا به هم ریختن.فهمیدیم کلاس دوم هم چرت بوده.

گفتن ما تقلب نکردیم و کلی مدرک آمار دروغ نشونمون دادن . فهمیدیم کلاس سوم هم خیری واسمون نداشته.

هم نوع بودن ظاهری شون با ما رو گذاشتن کنار و هر جور دوست داشتن با ما رفتار کردن. فهمیدیم یه سالمون رو هم به خاطر کلاس چهارم الکی از دست دادیم.

به خاطر قدرت به کسانی که تاریخ کشورمون رو ساختن و ما آزادی مون رو مدیون اوناییم هر توهینی می خواستن کردن.فهمیدیم پنجم دبستان هم به هیچ دردی نمی خورده.

با بی مسیولیتی شون هر بلایی سر کشورمون آوردن و قبول نکردن که اداره ی کشور رو بلد نیستن.فهمیدیم اول راهنمایی هم به درد خودشون می خورده

حرف حق زدیم و تظاهرات کردیم.همه رو شکنجه دادن و کشتن و برای اون هایی که زنده موندن هم روز خوش نذاشتن.فهمیدیم دوم راهنمایی هم پرت و پلا یادمون دادن.

 گفتن ما حق رو می گیم و هر کاری کردیم نذاشتن خودمون تحقیق کنیم و حق رو پیدا کنیم و نظرشون رو به ما تحمیل کردن.سوم راهنمایی هم ....

خدایا! من حق خودم و کشورم رو از تو می خوام.خدایا!فقط تو می تونی ما رو به شکوه گذشتمون برگردونی،کاری کن که دوباره به زمان حالمون افتخار کنیم و فقط به گذشتمون  دل خوش نباشیم.

 

      خدایا کمکمون کن!کمک....!

حواس پرتی های من!!!!

شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۸۸، ۱۲:۲۴ ب.ظ

دوباره سلام!

سعی می کنم از این به بعد چون محرمه دیگه مطلب طنز ننویسم و یه سری مطلب مربوط به محرم بنویسم.ناراحت

اما حالا یه خاطره ی جالب که دیگه اشکال نداره؟!ها؟!چشمک

وقتی آدم تکلیف ننویسه همین جوری میشه دیگه!

یه بار تو همین هفته حوصله ی درس نداشتم و بدون  نوشتن تکالیف و درس خوندن واسه امتحان رفته بودم مدرسه

بعد دیدم معلم ریاضی تو زنگ اول داره چند تا سوال آسون(مذخرف)حل می کنه ،من هم گفتم حالا بذار زیر میز تکالیف عربی زنگ بعد رو بنویسم :

هذا وردة جمیلة خب حالا از جمبلة فاکتور می گیریم...!

تازه حواسم اومد سرجاش و به زور جلو خندم رو گرفتم!قهقهه

                               ×××××××××××××××××××××

مادر بزرگ:کژدم جان!شماره ای رو که چند دقیقه پیش گرفته بودم رو دوباره بگیر.

من:باشه......0912 خلاصه شماره رو گرفتم و بلافاصله رفتم که نماز بخونم

داشتم نیت می کردم که یه دفعه حواسم اومد سر جاش و تازه فهمیدم دارم تو نیتم چی میگم:...0912 .......!ابله

                          ××××××××××××××××××××××

می دونم خیلی تکراری شده ولی:

سر کلاس ربوکاپ:

نیشخند(همون معلم):برنامه ی یه روبوت رو بنویسید که چت کنه و هر سؤالی پرسیدیم جواب بده .

من:چند دقیقه؟!

نیشخندخنثی

                         ×××××××××××××××××××××

سر کلاس هندسه(آخر زنگ):

خانم می شه زنگ بعد من سوال 26 رو حل کنم؟سوال

-باشه.کاملا مسلطی؟

من:بله!

زنگ تفریح:من در حال کشیدن شکل رو تخته بودم که پارمیدا گفت: این قبلا حل شده .

من:مرسی

زنگ بعد

من:خانم این سوال قبلا حل شده.

خانم(که نمی دونم چرا همیشه منتظره بهونه گیر بیاره و از من تعریف کنه ):

آفرین کژدم . به این می گن تفکر هندسی!چه قدر تو فکرت بازه.....

من:استرسنگرانخجالتفرشته

پارمیدا:عصبانی

بزبزی:قهقهه

فعلا بای بای

 

داداشی کوچولو

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۸۸، ۰۱:۰۷ ب.ظ

به به سلام!

صبح بخیر(حرفی که من معمولا از صبح به بعد میفته تو دهنم!)

داداشمون هم که متولد شد و بنده باید خودمو واسه گرفتن صفر تو همه درس ها آماده کنم!نگران

ولی اون قدر نازه که نگو.دیروز که رفتم بیمارستان ملاقات مامانم صورت داداشیم شکل گلابی بودخنثی.ولی امروز بادلپاش خوابیده و خیلی خوشگل شده .قربونش برم الهی!!!!!!

در ضمن یه وبلاگ واسه داداشیم درست کردم گفتم که بیاید ببینید.

آخی دوباره قربونش برم(صداش از تو هال میاد. )بغلقلب

چه می دونم بابا تو هم حال داری!!!!!!!!!!

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۸۸، ۱۲:۲۳ ب.ظ

سلام!

امروز تصمیم گرفته بودم با موضوع ربوکاپ آپ کنم اما یه موضوع جالب تر پیش اومد که نتونستم ازش بگذرم

بازم این آزمون های مرآت نزدیک شد و بدبختی ما هم شروع شد!استرس

امروز پیش آزمون مرآت داشتیم.موقع پخش پرسش نامه،وقتی نوبت من رسید،برگه رو گرفتم دستم و کردم و چند ثانیه نگاش کردم،خدایا چرا این سوالا این مدلیه پس گزینه هاش کو؟!!!سوال

یه دفعه دیدم اول برگه نوشته:

1-گزینه ی 1)زیرا در این سوال........................

تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم که به جای پرسش نامه به من پاسخ نامه دادن!!!!!!!!!!!!!

اونم فقط به من بین 56 نفرتعجب!!!!

خب قبول دارم هر کی بود یکی یکی جواب هارو علامت می زد و.....شیطان

اما من یه لحظه شک کردم که نکنه این مال آزمون های قبل باشه؟

خلاصه دستم بالا بردم و گفتم ببخشید چرا مال من پاسخ نامست؟!فرشته

(حالا می تونم عکس العمل تورم برات بگم!!!!!!!!!)

یه دفعه همه ی بچه های کلاس شروع به حرف زدن کردن.یه عده می گفتن چه خرشانسه و یه عده هم می گفتن چه قدر آدم می تونه احمق(گریه) باشه که ورقه ی پاسخ نامه رو پس بده؟!!!!!!!!

 اما من که تا حالا تقریبا بدون تقلب سر کرده بودم(حالا دو سه بار،اون هم نیم نمره و بیست پنج صدم که تقلب حساب نمیشه؟!!)،حاضر نیودم به خاطر یه شانس،سابقه ام رو خراب کنمفرشته

باز هم ربو کاپ!

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ۰۵:۳۶ ق.ظ

سلام .خوبید؟چطورید؟چی کار می کنید؟

عید غدیر پیشاپیش مبارک!

دیروز تو کلاس روبوکاپ قبل از زنگ تفریح معلم روبوکاپ(می دونم معلم روبوکاپ خیلی طولانیه از این به بعد از شکلکنیشخند که نشان دهنده ی باز بودن نیش ایشان تا بناگوش در تمام طول کلاسه استفاده می کنم!)برنامه ای گفت که زنگ تفریح روش فکر کنیم.منم تصمیم گرفتم که روش فکر کنم اما وقت نشد! حالا نگو بزکوهی و شیوا روش فکر کردن و پیداش کردن.البته شیوا تو زنگ تفریح رفت خونه و موند بزی(!).

وقتینیشخند اومد سر کلاس گفت :خب روش فکر کردین؟

من:وقت نشد!(حالا می فهمید چرا وقت نشد)

 نیشخند:واقعا وقت نشد فکر کنی؟

بزکوهی:ایناهاش من فکر کردم!

نیشخند:به به!آفرین!این مدرسه اولین مدرسه ایه که تونست روش درست این برنامه رو بنویسه.به شما پیشنهاد می کنم موقع انتخاب گروه با خانم بز کوهی هم گروه شین.

بزکوهی:نیشخند(این حالت چهره ی بزکوهی در اون زمانه)

من:ما گروه هامونو انتخاب کردیم!

نیشخند:ا.. حتما شما باهاشون هم گروهین!؟

من:بله

نیشخند:خب برنامه ای بنویسین که .............(حوصله ی نوشتنش رو ندارم!)

من:خب باید این جا یه متغیر دیگه اضافه کنی.

{بزکوهی در حال نوشتن برنامه}(خانم مگه داری نمایش نامه می نویسی؟!)

مریم:اون جا باید یه مساوی بذاری.

نیشخند:گروه خوبی دارید یکی فکر می کنه یکی می نویسه یکی هم ویراستاری می کنه راستی من یادم نمی یاد تخته رو پاک کرده باشم کی این کار سخت رو کرده(تخته خرابه پاک کردنش خیلی سخته)

من:من!

نیشخندبرمی گرده و شروع به نوشتن می کنه

من{آروم}:فکر کن با چی داشتم تخته رد پاک می کردم؟

مریم:با چی؟

من پاکنم رو بالا می گیرم(حالا فهمیدی چرا وقت نشد رو برنامه فکر کنم؟!)

بزکوهی:قهقهه

نیشخندکه تمام مدت داشت حرف های مارو گوش می کرد بیشتر:نیشخند

حالا برنامه ای  بنویسین که:....(بازم حوصله ندارم توضیح بدم)فکر کنم خانم بزکوهی بتونن این رو بنویسن

من کیمیا رو که تمام مدت داشت از تو دفترش برنامه ی مذکور رو حفظ می کرد نگاه کردم و گفتم:کیمیا هم می تونه!

کیمیا:قهقهه

نیشخندکه ظاهرا این بار نشنیده بود:چی گفتی؟!

من: هیچی!گفتم کیمیا هم می تونه بنویسه.

نیشخندکه تابلو بود نفهمیده من چی گفتم به کارش ادامه داد

کیمیا که دوباره رفته بود تو دفترش :چرا به جایtemp=x نوشتینx=temp   ؟!

نیشخندکمتر:نیشخند

بزبزی:مگه فرق می کنه که ما بگیم خنگ کیمیا است یا کیمیا خنگ است؟!

من:آره اون رشتیه(رشتی ها صفت رو قبل اسم به کار می برن.نه خیر من رشتی نیستم!)

نیشخند:{برنامه رو توضیح میده}خب حالا همین رو شما ها تو دفتر و خانم بز کوهی تو کامپیوتر بنویسه.

نیشخندچند دقیقه بعد میاد جلو کامپیوتر و با دیدن سوتی های بزبزی حرفش رو پس می گیره:خانم، من چشمم شور نیستا!خانم کژدم به شما پیشنهاد می کنم حتما گروهتون رو عوض کنید

 ما همه از سر اجبار:نیشخند  (بازم حالت چهره ی ما)

بالاخره ساعت پنج و نیم شد و یه جوری کلاس رو جمع کردیم و رفتیم تا یه هفته ی تمام ای اتفاقات رو مسخره کنیم و بخندیم.

کمک.......!!!!!!!! این هفته تو مدرسه بحث شرکت در المپیاد بود

یکی از بچه های مدرسه که اصرار داشت تو المپیاد شرکت کنه بالاخره تونسته بود مهاونمون رو راضی کنه که کلاس المپیاد برامون بذارن.

من هم از اون جا که وقت آزاد زیاد دارم تصمیم گرفتم شرکت کنم.

حالا موندم که برم المپاد فیزیک یا ریاضی!

نیازمند یاری سبزتان هستیم!کمک!!!!!!!!!!! 

8آذر

يكشنبه, ۸ آذر ۱۳۸۸، ۰۲:۰۰ ب.ظ

این مانور زلزله هم هر سال کلی ما رو می خندونه

یه بار ما که اول راهنمایی بودیم زنگ زلزله رو زدن بعد اومدن گفتن فقط بچه هایی که عضو جمعیت هلال احمر هستن بیان بیرونتعجب ما هم کلی خندیدیم که مگه ما آدم نیستیم اگه واقعا یه روزی خدا نکرده زلزله بیاد ما بدبختا که عضو هلال احمر نیستیم باید بمیریم؟!کلافه

امسال که از اون هم بدتر بود :ما سر کلاس کامپیوتر نشسته بدیم که یه دفعه زنگ زدن

ما گفتیم زنگ تفریح خورد ولی ساعت رو نگاه کردیم دیدیم 10 دقیقه مونده به زنگ تفریح.نشستیم سر کلاس و به کارمون ادامه دادیم.یکی از بچه ها گفت حتما زنگ زلزله است من هم حرفش رو تایید کردم و گفتم آره هشت آذره دیگه.ولی آقا معلم خودشو زد به نشنیدن عصبانی

چند دقیقه بعد معاونمون با چند نفر دیگه که می خواستن از ما عکس بگیرن اومد تو کلاس و وقتی دید ما سر و مر و گنده سر کلاس نشستیم با یه حالت عجیبی گفت:ببخشین الان زنگ زلزله است اینا باید برن زیر میز!نیشخندمن و بزکوهی(آدرسش تو لینکام هست)داشتیم از خنده غش می کردیم.

اون وسط خانم عکاس گیر داده بود به ما که نخندین می خوام عکس بگیرم!

حالا ما یه جوری جلو خندمون رو گرفتیم آقای معلم شروع نمودند به خندیدن مسخره کردن معاون بی چاره!

حالا مگه ول می کرد؟!

بالاخره با یه بدبختی معلم رو به بهونه ی این که زنگ خورده از کلاس انداختن بیرون و عکسشون رو هم گرفتن و رفتن!

هندسه

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۸۸، ۱۲:۲۸ ب.ظ

 

سلام.

حال و حوصله ندارم.این دو روز آخر هفته بدترین نمره های عمرم رو گرفتم!

ریاضی:دو از پنج،عربی:پنج از ده و دوباره ریاضی چهار از ده.

تازه تقصیر وبلاگم هم نیست چون امروز بعد از یک هفته اومدم تو اینترنت.

ولی بهتره فعلا عزا غصه رو ول کنیم بریم سر خاطراتمون!

من نمی دونم این معلم ها چه انتظاری از ما دارن اصلا نمی فهمم حرف حسابشون چیه اصلا همین کار های معلم هاست که باعث می شه بچه ها هم انتظارات الکی از ما داشته باشن دیگه!وای....!باز شروع کردم به چرت وپرت گفتن!

ولش کن .ما یه معلم هندسه داریم(بله خب مدرسه ی خوب رفتن ای دردسر ها رو هم داره دیگه،آخه کجا اول دبیرستان هندسه می خونن؟!)امروز می خوام در مورد ورود ایشون به کلاسمون بنویسم.

من از درس های دبیرستان هیچی نمی دونستم اما وقتی معلم اومد سر کلاسمون فهمیدم که هیچ جای دنیا اول دبیرستان هندسه نمی خونن ولی ما باید بخونیم!عصبانی

راستش من از هندسه بدم میومد اما وقتی این معلم سعی داره با مثال هایی مثل درست کردن قرمه سبزی و شناختن دختر خاله و....تعجبمی خواد مارو به هندسه علاقمند کنه و قضیه این قدر جدیه،سعی مردم هندسه رو دوست داشته باشم و خوشبختانه موفق شدم این خانم معلم هر جلسه یه آزمون از ما می گیره و من بدبخت هر جلسه نمره کامل می گیرم و جالبه که معمولاتو زنگ ناهار(می بینید بدبختی رو:بعد زنگ ناهار که همه داریم از خواب می میریم مجبوریم دو زنگ  هندسه بخونیم!)درس می خونم !اما خانم معلم نمی دونن و فکر می کنن من کشته مرده ی هندسم وهر روز پنج تا قضیه اثبات می کنم !

یه مدت این طوری درس خوندم تا این که یه بار خسته شدم و تصمیم گرفتم صفر بگیرم!

حالا خوشبختانه صفر نگرفتم و از دو یک شدم اما کیه که درک کنه!

اول یه کم عصبانی ...

اصلا می دونین مشکل چیه؟!من آپم نمیاد!مطلب رو شروع می کنم بعد نمی دونم چه جوری تمومش کنم الانم حو صله ندارم!

فعلابای بای

مدرسه

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۸۸، ۰۱:۵۹ ب.ظ

 

سلام!

بعد از مدت ها با کمک دوست عزیزم بزکوهی مطلب جدیدی به ذهنم رسید!

مطلبی که خوش بختانه یا بدبختانه تا سه ،چهار سال دیگه تموم نمی شه و می تونم هر دفعه قسمتی از اون رو بنویسم:

خاطرات مدرسه!!!!!!!!!!!! اون هم مدرسه ی ما که هر چی درس جدی تر باشه بیشتر سر کلاس می خندیم.

خب امروز از درس شیرین (سبز)فیزیک شروع می کنیم(نه خب خداییش من عاشق فیزیکم!)

وقتی معلممون می خواست اولین آزمون تشریحی فیزیک رو ازمون بگیره موبایلشو از جیبش در آورد و گفت هر کی نمره شو بالای نوزده و نیم بگیره یه دونه از این گوسفندا که از موبایلم آویزون کردم بهش می دم!

ما هم با خیال خام اینکه خانم معلم یه معدن از این گوسفندا داره،کلی برای درس خوندن انگیزه گرفتیم.آخرشم سر امتحان اون قدر به فکر گوسفند بودیم که نمره ی بالای نوزده و بیست و پنج صدم نداشتیم!نیشخند

حالا تازه بعد آزمون معلممون یه ضد حال جالب زد:

وقتی بچه ها (که همشون شیفته ی گوسفند شده بودن!) پرسیدن خانوم این گوسفند رو از کجا خریدین ؟،اول نشونی اون کسانی رو داد که بغل جاده گوسفند زنده می فروشن بعد هم با کلی التماس بچه ها گفت که این گوسفند رو (به قول خودش)

از دختر عموش کش رفته و ...!گریه

یه مدتی از فکر گوسفند اومدیم بیرون تا اینکه  قبل از آزمون بسیار(با دوره تناوب!)مهم مرآت معلمان محترم هر کدوم یه نوع تشویق برای ما در نظر گرفتن معلم فیزیک هم  گفت واسه نفرات اول و دوم وسوم کل(که خودش هم می دونست محاله ما باشیم)گوسفند می خره

البته این وسط یه بحث چرتکه (که خانوم از ماسوله خریده بود) هم پیش اومد که منتفی شد

حالا ما که اول نشدیم ولی ایشون تصمیم گرفتن که به نفر اول و دوم پایه جایزه بدن  و این ضد حال بزرگی بود برای من که نفر سوم شدم!کلافه

من که بهم بر خورده بود یه دفعه گفتم خانوم تو المپیک هم واسه نفر سوم جایزه می دن اون وقت شما....!

دعا می کنم هر کسی به مراد دلش برسه...شما هم دعا کنین من به گوسفندم برسم!!!!!!!!!!! خیال باطل