راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در آبان ۱۳۸۸ ثبت شده است

ربو کاپ!

پنجشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ۰۳:۴۵ ب.ظ

 امروز رفتم پیش مشاورمون و در مورد  کلاس های ربوکاپ که شهریور ماه می رفتیم پرسیدم که ببینم ادامه اش کی تشکیل می شه که یه دفعه گفت امروز باید تا ساعت  5:30تو مدرسه بمونیدآخ !

بعد از کمی عزا گرفتنگریه(آخه خیلی زور داره که روز 5شنبه با اون همه خستگی 3 ساعت بیشتر هم بمونی مدرسه!)رفتیم سر کلاس.معلممون عوض شده بود و معلم شهریور ماهمون نبود.حالا بشنوین از آقای معلم(به قول یکی از دوستان انگار هیچ دانشجوی دختری وجود نداره که بیاد به ما درس بده):قیافشون که ماشا الله هزار ماشا الله بلا نسبت جناب آقای  جواد رضویان...

هر کاری هم که ما می کردیم بهمون گیر می داد:شما چرا هیچی بلد نیستید؟!چرا مطالبو حفظ می کنید؟!شما چرا اون یه کلمه رو با یه دست تایپ کردین؟!آدم باید دو دسته تایپ کنه و...

راستش تا حالا هیچکی این طوری رو اعصابم نبودهعصبانی

سؤال می پرسید جواب نمی دادی می گفت چرا بلد نیستید جواب می دادی می گفت چرا مطالبو حفظ می کنید‍!هی به بغل دستیم می گفتم منو بگیر تا نرفتم خفش کنمعصبانی!

باشه اومدم....ببخشید مثل این که باید برم شام بخورم.پس برم تا کس دیگه ای نیومده منو خفه کنه!

ساعاتی پس از آزادی موقت!

سه شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ۱۲:۵۲ ب.ظ

آخییییییییییش..................!خنده از ته دل!

بالاخره این آزمون مهم مرآت رو هم دادیم و تموم شد.جالبه که خود آزمون همچین سخت هم نبود اما اون قدر ازمون پیش آزمون گرفتن که واقعا خسته شده بودم!

دیروز از ترسم اون قدر درس های عمومی رو خونده بودم که سرم داشت از شدت علم و دانش(!) می ترکیدهیپنوتیزم!

جالب تر از اون اینه که هیچ کدوم از درسایی که خونده بودم به دردم نخورد!

ریاضی و فیزیک رو که اصلا نخونده بودم عالی زدم  اما بعدش اون قدر خسته شدم که برای عمومی ها اصلا حال نداشتم مدادو تکون بدمخمیازه!

تازه از اون طرف هم به طرز بی سابقه ای 50 دقیقه وقت اضافه آوردم و بی کار نشستم و کلی حوصلم سر رفتخمیازه!

بعد از این که پاسخ نامه هارو گرفتن یه کم تو مدرسه بیکار نشستیم و بعد ناهار خوردیم و بعد رفتیم سینما.

خداییش مدرسه ی خوبی داریما!هر قدر از ما آزمون هماهنگ می گیرن،همون قدر هم می برنمون اردو!

درباره ی خودم

سه شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ۱۲:۳۵ ب.ظ

می خواستم چند تا مطلب در مورد این وبلاگ بگم تا بیشتر باهام آشنا بشی.مژه

البته قبلا مشخصاتم رو نوشته بودم اما به دلایلی پاکشون کردم

من قرار بود 2 روز پیش که روز تولدم بود این وبلاگ رو ثبت کنم اما چون خیلی برام جالب بود که وبلاگی داشته باشم،12 روز زودتر این کار رو کردم.

من اینجا خاطراتم  یا حرف هایی که دوست دارم به کسی بزنم تا از مخم(که کم کم دارم متوجه می شم وجود نداره!)خالی بشه رو می نویسم.

آخه می دونید من از بچگی به تنهایی عادت کردم و روابط اجتماییم ضعیفهناراحت و نوشتن برام راحت تره.

البته اگه مطلب جالبی هم خوندم،با ذکر منبع براتون می نویسم.

خوش حال میشم اگه نظراتتون رو برام بنویسید تا استفاده کنم.

راستی هر وقت هم وقت داشته باشم مطلب جدید می نویسمچشمک

از این که به وبلاگم سر زدی ممنون.بازم بیا اینجا! نیشخند

مسن ترین حاجی امسال!

يكشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ۰۴:۰۳ ب.ظ

سلام:

مسن ترین حاجی امسالو که می شناسین؟!

یه آقای 65 ساله که بعد از برگشتن از مکه 65 سالو تمام می کنه و اگه یه کم سنش بیشتر بود ،اجازه ی رفتن به مکه رو نداشت!

این آقای نسبتا معروف که اسمشم حسین ابوالحسنیه پدر بزرگ مادری منه.

بالاخره این که ایشون این نسبت رو با من داره به نفع من هم شد.آخه دنبال مطلب جدید می گشتم و پیدا نمی کردم!

به هر حال گفتم که اگه امضایی چیزی خواستین در خدمت باشیم!