راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۹ مطلب در اسفند ۱۳۸۸ ثبت شده است

دو روز مونده به عید و خونه ی عمه!

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ۱۰:۳۷ ب.ظ

سلام!دارم می میرم فعلا!دیدید به آدمای معتاد مواد نمی رسه چه حالی می شن؟!به {#emotions_dlg.e28}من هم دوروزه اینترنت نرسیده!

فعلا در انتظار کشته شدن توسط خاله ی محترم هستم!برای چی؟آهان!سر بند آخر {#emotions_dlg.e34}پست قبلی!قرار بود زره و سپر بخرم یادم رفت!

دیروز از خونه اومدیم بیرون که بیایم وطنمون(!),سر راه رفتیم زنجان خونه ی عمه جان!(عجب قافیه ای!)فعلا می خوام تجربیاتم تو خونه ی عمه جان رو براتون بگم که شاید براتون مفید باشه! البته بگم که عمم اینا مستاجرن و این خونه ی خودشون نیست!

خانم ها و آقایان !لطف کنید وقتی می خواید برای خونتون ستون بذارید,با خانواده هماهنگ کنید و یه نوع ستون انتخاب کنید!نه این که سه تا ستونی رو که تو هاله هر کدومو یه مدل انتخاب کنید!(یکی مربع,یکی گرد و یکی چند ضلعی(!

خانم ها و آقایان محترم!وقتی می خواید ابتکار به خرج بدید یه کم فکر کردن هم بد نیست!لطف کنید رخت کن حمومتون رو تبدیل به گلخونه نکنید که بعد مجبور بشید از وسط توالت(عذر می خواهم شخصا!)یه در بذارید به حموم!که اون بدبختی که می خواد بره حموم مجبور باشه از وسط توالت (باز هم عذر می خوام!)رد بشه تا بتونه بره حموم!

خانم ها و آقایون حالا کاری که تو بند قبلی گفتمو هم اگه انجام دادید,لطف کنید یه کم فکر کنید و ببینید که گلخونه پنجره می خواد!وسط خونه که نمی شه گلخونه درست کرد!

خانم ها.....اااااه....!خسته شدم!ولش کن!به خدا بعضی رنگا هستن که اصلا به هم نمی خورن مثلا وقتی دیوار اتاقتون آبیه نمی شه یه متر پایین دیوارو سنگ کرم و شکلاتی بزنید!یا مثلا ستون های خونه رو سبز و صورتی با حاشیه های لاجوردی و بنفش رنگ کنید و دو تا هم لامپ زرد بکارید وسط ستون!

عزیزان من!لطف کنید وقتی می خواید دیوارای یکی از اتاقارو بردارید,به زمین اتاق هم که چند سانتی متری با زمین هالتون فرق داره توجه کنید تا بعد از این که اتاق قاطی هال شد,یه

چیزی شبیه سکو وسط هال درست نشه!

خب این از تجربه های خونه سازی!اما می مونه چند تا تجربه ی دیگه که الان می گم:

وقتی دختر عمه و پسر عمه دارن دعوا می کنن,خودتونو نندازین وسط که شما هم کتک بخورید!

وقتی تو هال نشستین و پسر عمتون نیم متر اون ور تر نشسته ,کتاب دختر عمتونو پرت نکنید تو سرش.چون بالاخره احتمال داره که اونم عکس العمل نشون بده و کار شما رو تکرار کنه!نکته ی بعدی اینه که اگه این کارو کردید,اون قدر ادامه بدید که پسرعمه هه تسلیم بشه و بگه:باشه!تو بردی ولم کن!

وقتی پسر عمتون تو رشته ووشو تو کشور از بین چهار نفر هم زمان با یکی دیگه سوم مشترک می شه,و مدال برنزشو میاره بهتون نشون بده,هر هر نخندید که اگه پسرعمه هه ازتون پرسید به چی می خندی,مجبور شید بگید با این وضع اگه من هم می رفتم سوم مشترک می شدم!

آهان راستی یه چیزی!دخترخاله ی عزیز!درسته که شما هنوز دوسالتم نشده اما کلمه ی ماتاتو هیچ ارتباطی به کباب نداره که شما به کباب می گی ماتاتو!

یه تجربه ی دیگه راستی!حتی اگه خواهرتون کچلتون کرد,نبریدش جلسه ی مدرسه.چون به ازای هر دیقه ای که اون جا نشست پنج ساعت تو خونه حرف می زنه و هی می گه کاش من میومدم مدرستون و هی تاکید می کنه که کاش من دو قلوی تو بودم و تو دوقلوی من نبودی چون اگه تو دوقلوی من بودی,دوتامون می رفتیم کلاس چهارم و اگه من دوقلوی تو بودم دوتامون می رفتیم دبیرستان!بعد هم می گه مدیرتون واقعا شبیه دامبلدوره!

راستی وقتی دارین از جلسه ی مدرسه برمی گردین و یه بستنی برای خواهرتون خریدید و هم زمان پلیسا دارن از زیر پل هوایی که شما روشین رد می شن که برن تو میدونای اصلی مردمو بزنن,خواهر محترم رو کنترل کنین که از شدت عصبانینت یه وقت بستنیشو نندازه رو سر پلیسا!(البته من هم نذاشتم این کارو بکنه!خب اگه گذاشته بودم که الان داشتم به جای تایپ کردن رو دیوار بازداشت گاه یادگاری می کندم که!دهه!)

عیدتون هم مبارک!تو عید یه کم دیر به دیر سر می زنم.سال خوبی داشته باشید.تکلیفاتونم بنویسید.فعلا خداحافظبامن حرف نزن

سال 88 و روز آخر مدرسه!

دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ۰۴:۱۷ ب.ظ

 

بعد از عید دوباره قراره همدیگه رو ببینیم اما همین تعطیلات عید و روز آخر مدرسه خیلی روز غریبیه!

همه مون می دونیم که قراره دو سه هفته دیگه همدیگرو ببینیم ولی اول که میایم تو کلاس یکی می پرسه:بچه ها!کی قراره امروز گریه کنه؟!

من هم میگم:حالا مگه چیه که بخوایم گریه کنیم؟

ولی تو دلم غوغاییه!دوست دارم مدرسه رو.دوست دارم بچه هارو.دوست دارم معلما رو.دوست دارم معاونا رو.دوست دارم مدیرو!

چی کار می تونم بکنم؟!امروز دوست نداشتم از مدرسه بیام بیرون.دوست نداشتم امروز تموم بشه.امروز همه ی کلاس ها خود به خود پیچیده شد!من نپیچوندم.زنگ اول یه کم بهمون دینی درس دادن و بعد رفتیم بحث آزاد.زنگ دوم دبیر زیست امتحان کتبی هر جلسه رو نگرفت و شفاهی پرسید.من هم اولین نمره ی کاملم تو زیستو گرفتم!فکرشو بکن!تا حالا یه نمره ی کامل هم از زیست نگرفتم،اون وقت می خوام سال دیگه برم تجربی!وسط درس جواب دادن،اومدن صدام کردن واسه کمک تو چیدن سفره ی هفت سین.سپرده بودم که منم صدا کنین.حوصله ی زیستو نداشتم.کارمون تا وسط های زنگ ریاضی طول کسید.با بزی برگشتیم سر کلاس.دبیر ریاضی قول داده بود زنگ آخر ریاضی سال 88 ما روببره حیاط فوتبال بازی کنیم.تا رسیدیم سر کلاس گفت بریم حیاط!

فوتبال بازی نکردیم اما یه بازی بهمون یاد داد.یه کم به سبک استقلال بازی کردم!اول دو تا زدم به دو تا تیر دروازه،بعد یه دونه زدم تو گل!

از صبح با بچه ها هماهنگ کرده بودم که زنگ ناهار بریم آب بازی!پس رفتم پیش خانم مدیر و یادآوری کردم که دیروز بچه های دوم ازتون اجازه خواستن آب بازی کنن و شما گفتین فردا.حالا ما هم می تونیم بازی کنیم؟!

قبول کرد خدا رو شکر!

حالا من باید بچه ها رو جمع می کردم.

-          - مریم!بیا بریم آب بازی دیگه!اجازه گرفتم!

-          - من که چیزی ندارم باهاش آب بریزم!

-          - بیا من یه کیسه فریزر تو جیبم هست!درسا تو هم بیا دیگه!

-          - من با چی آب بریزم؟!ثریا ظرف غذاتو می دی؟!

-          - خب برو یه سان نوش بخر!لیوانشو نگه دار!

-          - پولام بالاس!

-          - بیا اینو بگیر برو بخر!برو دیگه!حبیب!تو هم قرار بود بیای دیگه!

-         -   باشه برید میام!

به طور کلی نا امید شدم!بچه ها بیاید دیگه!من رفتم اجازه گرفتم!ضایعم نکنید دیگه!من بلد نیستم جرقه شو بزنم!شما ها شروع کنین!نه خیر!مثل این که همتون از من هم بدترین!درسا!تو با این آب مشکلی داری؟!نه!خب پس بگیر!

با هر بدبختی دو نفرو جمع کردم لب جوی وسط حیاط و هنوز دو لیوان آب به هم نپاشیده بودیم که دیدم کل حیاط مدرسه و کل بچه ها خیسن!هر کدوم از بچه ها یه کیسه یا یه لیوان گرفته بود دستش و داشت به یکی دیگه آب می پاشید!یادش به خیر!چند وقت پیش چندشم می شد به این آب دست بزنم!اما حالا ....آخ...مگه من نکفتم تو صورت من آب نپاش!بگیر که اومد!خیلی خوب بود!عالی بود!فکر نمی کردم این قدر خوش بگذره!

اما از اون جایی که هر حالی باید یه ضد حال هم داشته باشه(!)،مسئولین محترم تصمیم گرفتن یه ربع زودتر زنگو بزنن و ما کلا پنج یا ده دیقه بازی کردیم!

زنگ آخر دبیر شیمی مون نیومده بود.دوتا سؤال از کتاب کار شیمی حل کردیم و بعد تا آخر زنگ تو کلاس بازی کردیم.حیف که نذاشتن بریم حیاط!

امروز کلا با آب خوردن خودمو زنده نگه داشتم!نمی دونم چرا یادم رفت یه چیزی بخورم!ساعت شیش و نیم که صبحونه خوردم،هیچی نخوردم تا دوازده و نیم،بعدشم از دوازده و نیم که یه کیک و یه موز خوردم.بعد هم هیچی نخوردم تا پنج و نیم که یه مشت بادوم خوردم!امروز اون قدر دوست داشتم با بچه ها باشم که اصلا یادم رفته بود ناهار چیه!معدم از تعجب شاخ درآورده!

تصمیم داشتم یه سری مطلب از مجله ی گل آقا پیش نویس کنم که تو تعطیلات عید تا  به اینترنت دست رسی داشتم،آپ کنم.اما امروز دیدم دوست دارم تو وبلاگ خودم،خودم بنویسم.نظر بدین چی کار کنم؟!

 

بی ربط نوشت:چرا از سال 68 تا الان ترقه بازی و آتش روشن کردن حرام نبود و عدل امسال حرام شده؟!حتما کسی هم که ترقه بازی کنه و آتش روشن کنه،استغفرالله به خدا ربطی نداره که کارش حرامه و حکمش اعدامه!

 

اصرار بچه ها!

يكشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ۰۷:۳۴ ب.ظ

 

سلام!

من می خواستم دیگه این قدر سوتی های مردم بیچاره رو ننویسم اما مثل این که تو مدرسه خیلی طرفدار پیدا کرده!

کارم داره می کشه به مسخره بازی اما چه می توان کرد؟!

زنگ فیزیک:

خانم:خب بچه ها تو این عکس چی می بینین؟

بچه ها: رنگین کمون!

من و بزی:آسفنداک!ابله

خانم:خب حالا کی می تونه علتشو توضیح بده؟

شادی:وقتی بارون می تابه و خورشید هم می باره!

بچه ها:قهقهه

من داشتم کتابمو باز می کردم که اینا رو یادداشت کنم یادم نره.

شادی:کژدم!به خدا می کشمت اگه بنویسی!عصبانی

خانم ن. هم بلافاصله فهمید چی شده و شروع کرد خندیدن که من بدبخت مجبور شدم واسه بچه ها توضیح بدم چه خبره!چشم

خانم:خب دیبا تو بگو.

دیبا:وقتی بارون می تابه...

بچه ها:قهقهه

خانم برگشت داشت منو نگاه می کرد.

من:خانم نمی شه گذشت دیگه!باید بنویسم!زبان

خانم :نازنین تو بگو.

نازنین:ببینید خانم،وقتی بارون می باره و نور خورشید به قطره ها می تابه،نور از فضای هوایی وارد فضای آبی می شه!ابله

خانم:کژدم بنویس!اون که فضای هوایی،اونم فضای آبی حتما من هم می شم فضای رویایی!(اسم کوچکشون رویاس)

****

زنگ ادبیات:

خانم:بچه ها ! یکی از کسانی که ایران و تاجیکستان سرش با هم مشکل دارن،فارابیه!اونا می گن مال ماس،ما هم میگیم مال ماس.البته از نظر جغرافیایی اونا درست می گن.

ارغوان:خانم!ایران با کی مشکل نداره؟این از فارابی،اون از مولانا،اون از ابوعلی سینا،اون از رودکی....پس کی مال ایرانه؟!سوال

من:ایران با خودشم مشکل داره.نیشخند

خانم:ایران همون احمدی نژادو داره واسش بسه!

بچه ها:قهقهه

خانم:دیگه بیشتر از این دهن منو باز نکنین.

بچه ها:نه خانم بگین.تشویق

خانم:می گن که یکی مرد جنگی به از ده هزار!

پارمیدا:ایشون جایزه ی ملکه ی زیبایی رو برامون می برن!خیال باطل

خانم:بله!اونم می برن!نیشخند

بچه ها:قهقهه

چند دیقه بعد:

بچه ها:خانم!چرا تو سفرنامه ی ناصرخسرو اینا پولو گرفته بودن اما بیست روز بعد رفتن حموم؟!

خانم:خب حیفه زود به زود برن حموم! سه ماه که نرفته بودن،این بیست روز هم روش!نیشخند

****

من و بزی رفته بودیم دفتر خانم مدیر،موقع رفتن سرکلاس،زنگ خورده بود.گفتن بذارید خودم ببرمتون سر کلاس.راه افتادیم رفتیم کلاس،دیدیم دبیر نداریم.

خانم مدیر:چی دارین شما الان؟!

بچه ها:فیزیک!نیشخند

ـ آهان!چرا دبیر ندارین؟آهان یادم اومد.باشه!کی قراره الان مسئوله کلاس باشه؟

ـ من!نیشخند

ـ کی مدیر کلاسه؟

ـ من!نیشخند

ـ الان مثلا اینا ساکتن دیگه؟!

ـ بله!نیشخند

ـ ولی صدای حرف زدنشون میومدا!

ـ خب حرف که باید بزنن!ابله

بچه ها:قهقهه

****

من و خواهرم(!):

بزغاله(گفتم که خواهرم دی ماهیه!):من چرا سینوزیت دارم؟!سوال

من:برو گمشو بچه!حالا اسم یه مریضی یادگرفتی می خوای بگی مثلا منم بلدم؟!آخ

بزغاله:نه آخه بعضی وقتا سینوسام درد می گیره!

من:کسینوست چه طور؟!از تانژانت و کتانژانتت چه خبر؟!عینک

بزغاله:ها؟!تعجب

****

من:اون جامدادی که روی میزه رو بنداز دور،اینی که جایزه دادنو بذار رو میز!

بزغاله:نه!اون یادگاری خانم ن. هستش!آبجی کژدم!تو از همه ی معلمات بیشتر کیو دوست ...لبخند

من:مدیرمون!نیشخند

بزغاله:نه از همه ی معلما بیشتر....خنثی

من:مدیرمون!نیشخند

بزغاله:نه از همه ی معلما ...کلافه

من:مدیرمون!نیشخند

بزغاله:کاش من این مدیرتونو می دیدم!خیلی شبیه دامبلدوره!خیال باطل

من:اما رنگ چشمش فرق می کنه!سبزه!بیا بریم تو سایت مدرسه عکسشو ببین!این خوبه؟!نیشخند

بزغاله:ای که از دو کیلومتریه!خنثی

من:این چه جوریه؟!نیشخند

بزغاله:تو این که فقط چادرش از پشت سر افتاده تو عکس!کلافه

من:دهه!ول کن دیگه بابا توهم کشتی مارو برو نمازتو بخون،این قدر حرف نزن!

بزغاله:عصبانی

****

اینم از فلسفه بافی های بزغاله:

کاش ما دوقلو بودیم!نه نه !کاش من دوقلوی تو بودم!آخه اگه تو دوقلوی من بودی الان هردومون چهارم دبستان بودیم،ولی اگه من دوقلوی تو بودم الان دوتامون اول دبیرستان بودیم!

آبجی کژدم!

من:ها!

اگه تو دیرستان به معلما می گن دبیر،تو راهنمایی به معلما می گن راهنما؟!سوال

 

پی نوشت 1:چرا عید شد؟!من می خوام برم مدرسه!

پی نوشت 2:برای این ه آپ نکنم،امتحان زیست بهونه ی مناسبی بود،اما به خدا اگه تا الان یه کلمه زیست خونده باشم!

پی نوشت 3:آخه یکی به من بگه تو که رکورد می زنی و توی یک و نیم ساعت مانتو می پسندی،مگه شلوار لی چی داره که تو همون یک و نیم ساعت نپسندیدی؟!

پی نوشت4:خسته شدم!از خیلی چیزا!

پی نوشت5:امروز اگه تو دفتر مدیرمون یه مداد همرام بود،آپ یه ماهم جور بود!

پی نوشت6:کژی هم رفت تو لیست عمه ها!این قدر به من نگید کژی!هم کژی عمتونه هم الی!

اردوووووو!

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ۰۴:۳۷ ب.ظ

 

سلام!

این مطلبو دیروز که پیش نویس کردم،با این جمله شروع می شد:«حالم خوشه تند تند آپ می کنم!»اما امروز فعلا حالم خوش نیست!اون اتفاقی که  که دیروز به خاطرش  خوش حال بودم کاملا جبران شد!یعنی دقیقا عکسش اتفاق افتاد!حالا آپی که مربوط به دیروزه رو بخونین:

اول یه خاطره ی کوتاه از اردوی امروز،بعد هم چند تا نقل قول از اهل فامیل!

امروز ما رو از طرف مدرسه بردن اردو ورزشی(!) پینت بال!ما یه تیم شدیم و سوما یه تیم!دو تا بازی اول اونا بردن و دو تا بازی دوم ما ! اونا قبلا هم با هم رفته بودن و تجربه داشتن اما کاری که ما کردیم سخت تر بود.چون دو مرحله ی آخر علاوه بر این که باید مواظب می بودیم نزننمون،پرچم رو هم باید برمی داشتیم.البته ماسک من بخار کرده بود و نمی تونستم درست ببینم.هر کار هم می کردم پاک نمی شد!پس تقریبا هیچ کاره بودم!خنثی

حالا چون تیم ما دو دیقه ای بازیا رو برد،کلی وقت اضافه آوردیم.اینا هم به ما گفتن از زمین برید بیرون.ما هم اومدیم دیدیم نیم ساعت تا آخر سانس مونده و کلی شکایت کردیم که حداقل میذاشتید تیر هامونو بزنیم!اونا هم واسه این که از دلمون دربیارن گفتن برید همین جوری تو زمین بازی کنین!خلاصه عین بچه های دو ساله،هی از این ور زمین می دویدیم اون ور زمین . هر هر می خندیدیم!ابلهخدا رو شکر اینم یه اردوی پینت بال که از اوایل مهر قرار بود بریم!راستی برگشتنی هم تو اتوبوس پانتومیم بازی کردیم!‍نیشخند

وقتی می شنوم یکی می گه مثلا بابای من با عموم مشکل داره یا خاله ی من با مامانم مشکل داره و ما چند سالی هست ندیدیمشون،کلی دلم واسه کل خانواده ی طرف می سوزهناراحت!کلا از جمع فامیلمون خوشم میاد.به طور کلی خیلی باحالن!ما،وقتی دور هم جمعیم،امکان نداره در حال بگو و بخند نباشیم.حتی شده به بی مزه ترین چیز ها هم می خندیم.(چشم نزنید،چها روز دیگه مشکل پیدا کنیما!)اینم یه سری از حرفای پسز عمه هام:(نه خیر من با دخترای فامیل خاطره ندارم!اصلا مگه تو فامیل دختر پیدا می شه که من باهاش خاطره داشته باشم؟!عصبانیهمشون یه سالشونه!)

 من:میثم!تو بالاخره قدت چه قدره؟!نیشخند(میثم قد بلنده ی خاندانه!)

میثم:باز تو گیر دادی به قد من؟!خنثی

آنان(اسم ترکی به معنی فهیم.مدل خوندنشم با آنان به معنی آن ها خیلی فرق داره):سه مترو.....

احسان:سه مترو سه ....آهان!سه متر و سه دقیقه!نیشخند

من:ها؟!سوال

آنان:یعنی اگه قدش رو یه مسافت در نظر بگیری،از سرش شروع کنی به راه رفتن،بعد از سه متر حرکت کردن،سه دیقه هم پیاده می ری تا برسی به نوک پاش!نیشخند

****

بنیامین(از پشت تلفن):میثم!تو نگفتی کجای تهرانی که من بیام پیشت!

میثم:نزدیک برج میلاد!آره!ببین دور و بر برج میلاد یه باغچه ای هست،من اونجا زندگی می کنم!نیشخند

آنان:آره!یه عکس یادگاری هم با برج میلاد داره که برج تا شونشه!

احسان:آره!دستشو انداخته دور گردن برج میلاد،با هم عکس گرفتن!خنده

****

اینم مال زمانی که تازه تلویزیون LCDمد شده بود:

آنان:ببین میثم!این تلویزیون ها آدم رو چاق نشون می ده یه کم!اگه تو رو تو اینا نشون بدن،قدت و چاقیت با هم جور در میاد!دیگه این قدر قدت به چشم نمیادزبان.

احسان:حالا فکر کن میثم رو افقی نشون بدن!قدش بلند تر هم می شه!نیشخند

راستی یه خاطره هم از زنگ شیمی امروز و عربی فرداش!!(خب مطلبو پیش نویس کرده بودم چی کار کنم؟!)(به خاطر این که اعراب درست خونده بشه،بعضی کلماتو با حروف انگلیسی نوشتم)

زنگ شیمی:

خانم:بچه ها!تو فرمول نویسی یه فلز و یه نافلز،اول کدومو می نویسیم؟

بچه ها:شبه فلز!

من:قهقهه

نازنین:خانم!ترکیب باریم و هیدروژن رو چه جوری می نویسن؟می شه OBIYA؟!

خانم:چی چیو بیا؟!می شه «BaO»!ابرو

دو دیقه بعد:

نازنین:خانم!BERAMهم نافلزه؟!تعجب

خانم:BERAMدیگه چیه؟!BOROM!تو خوبی؟از اون موقع که میگی بیا،حالا هم میگی برم؟!کلافه

بچه ها:خنده

****

دبیر عربی:بچه ها بعد از عید،یه مسابقه دارین.اختیاری هم نیست،اجباریه!یعنی اختیاری زوریه!نیشخند

بچه ها:خنثی!

****

دبیر ریاضی:بچه ها!از اون سؤال امتیازیا کسی اثبات کرده؟

من:خانم!من دقیقا برعکس اون چیزی رو که تو سؤال 102 گفته رو اثبات کردم!ابله

بچه ها:قهقهه!

دبیر:خوبه باز به یه جایی رسیدی! متفکر

بزی:خوبه!رابطه کشف می کنی!مثلافکر کن:رابطه ی کژدم!همین جوری پیش بری یه استوارتی....

حبیب:فیثایی!

بزی:نیشخندآرگونی می شی!

من:آرگون دیگه چیه؟!ژرگون!ابرو

حبیب:بس که شیمی خوندی همه چیزو  از دید شیمی می بینی!

من:آره بابا!دیوارم نگاه می کنیم تست شیمی میاد جلوی چشممون!سبز

دیبا:دیبارم نگاه می کنین تست....منو نگاه می کنی تست شیمی میاد جلو چشمت؟!سوال

من:تو چرا به خودت می گیری؟!من گفتم دیوار!

****

سر همون قضیه ی پانتومیم،فرحناز یه جمله بهمون فهموند که می شد:من داداش این(مریم)و دوست دارم!

مریم هم واستاده بود،داشت بروبر نگاش می کرد(یه همچین حالتی:متفکر)

ارغوان:بچه یه کم غیرتی شو!داداشته مثلا!

بعد پنج دیقه:

مریم:بی تربیت!

ما:قهقهه

****

دیروز رفتم خرید عید.یه مانتو خریدم و یه شال.قبل رفتن هم مامانم و هم بابام بهم سپردن که لطفا زود لباس بپسند.من هم همه ی تلاشمو کردم و تو یه ساعت و نیم(رکورد زدم به خدانیشخند) یه چیزی پیدا کردم که قابل پوشیدن باشه!بعد از خرید:

مامانم:نصف زحمت خرید عیدی ها مال لباس های تو بود!خوبه،خیلی از کارامون کم شد!زبان

بابام:نه!بیشتر از نصف!خیلی خوب شد تو خریدتو کردی!از خود راضی

من:خنثی

ها ها!شیطاناما امروز حسابی خورد تو ذوقشونشیطان:پسرعمم(همون آنان)زنگ زد و گفت عروسیش افتاده واسه چهارم فروردین!

مامانم:وای کژدم!دوباره باید بریم برات لباس بخریم برای عروسی!گریه

پی نوشت:امروز خیلی الکی خوشم نیشخند!(این ماله دیروز بود!امروز بازم خل شدم!)

پی نوشت2:نیشخند (اینم ماله دیروزه!)

پی نوشت3:راستی وبلاگ محمد متین هم آپ. 

 

چرندیات معمول!

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ۰۱:۱۰ ب.ظ

سلام!

من چرا تازگیا این قدر به فکر اینم که هر کی هر حرفی می زنه،کلی بهش بخندم؟!اصلا چرا تازگیا بچه ها این قدر چرت و پرت می گن که بهونه بدن دست من؟!

نازنین اشت درس دینی رو کنفرانس می داد:خب بچه ها کی میاد این جا وضو گرفتنو نمایش بده؟!

فرحناز:من بگم؟!

 خانم:بگو.

خب باشه اول می ریم تو دست شویی(!)،...

نازنین:اول کدوم پا رو می ذاریم تو دست شویی؟!نیشخند

 فرحناز:چه فرقی می کنه؟!اصلا با سر می ریم!(خودمونیما این تیکه مال اخراجی ها بود!)نیشخند

 ****

الناز:خانم!دلیل احکام چیه؟

 خانم:تو احکام نباید چرا بیارید.نپرسید.

الناز:چرا؟خب هر دلیلی باید یه برهانی داشته باشه دیگه!ابله

من:الناز جان فکر نمی کنی دلیل و برهان دو تاشون یه چیزن؟!سوال

 بچه ها:خنده

 ****

خانم:بچه ها شما باید یه مرجع تقلیدی داشته باشین.نمی شه آدم مرجع تقلید نداشته باشید.

پارمیدا:من از وقتی این مسایل سیاسی به وجود اومده مرجع تقلید دارم!آقای صانعی!شادی:من یه بار خواستم مرجع تقلید انتخاب کنم،همون شب طرف مرد!

حبیب:بستگی داره کی گفته باشه!

ما:ها؟!سوال

حبیب: بستگی داره کی گفته باشه که حکمش باطله!

من:نگفت از مرجعیت عزل شده که!گفت مرده!خنثی

 خانم:شادی جان تو مرجع تقلید انتخاب نکن!مردم آرزو دارن تو می کشیشون!نیشخند

بچه ها:خنده

****

نازنین:خانم!من با این اسم سوره ی بقره مشکل دارم!(اونم با تو مشکل داره!(توضیح مؤلف!))

 خانم:چرا؟

نازنین:چرا اسمش بقرس؟چرا گاو؟سوال

 خانم:ببخشید موقعی که می خواست واسش اسم بذارن با تو مشورت نکردن!نیشخند****

دبیر زیست:بچه ها جانداران طی تنفسCo2 از هوا می گیرن و دی اکسید کربن وارد هوا می کنن!

 بچه ها:خندهپی نوشت :دیروز از وقتی رسیدم خونه تا ساعت یازده و نیم شب،یا داشتم درس می خوندم یا داشتم می نوشتم.امروز 4 تا زنگ داشتیم که هر 4تاش گفته بودن امتحان می گیرن.آخر سر یکیشونم امتحان نگرفت.خنثی

پی نوشت 2:هنوز یه جفت جوراب هم برای عید نخریدم!نیشخند

پی نوشت 3:آزمون جامع بیست و یکم کنسل شد!هوراااا......!البته با شیش-هفت تا دلیل منطقی اینو پیش بینی کرده بودم.اما مسئول پایه ی محترم دیروز رسما اعلام کرد!هورا

پی نوشت 4:کل تعطیلاتو مسافرتیم و من باید هر چی کتاب و جزوه دارم با خودم ببرم که تکالیفمو انجام بدم!خنثی

پی نوشت 5:چرا تموم شد؟من می خوام باز بنویسم!نوشتنم گل کرده!

پی نوشت6:آهان یادم اومد!محمد متین تازگیا منو می شناسه!تا منو می بینه می خنده!قلب

پی نوشت 7:دیگه تموم شد!به خدا!!نیشخند

 

 

Unknown

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ۰۱:۰۸ ب.ظ

 نمی دونم با این چیزایی که تا حالا نوشتم چه قدر منو شناختین.من آدمی نیستم که بخوام خودمو لوس کنم و دم به دیقه گریه کنم.اما همون طور که تو پست های قبلی نوشتم تازگیا حس می کنم یه کم با قبل فرق کردم.مخصوصا از ماه پیش تا الان.از همون روزی که داشتم واسه مراسمی که برای دادن کارنامه برامون گرفته بودن تمرین سه تار می کردم.تازگیا به بهانه های کمتری ناراحت می شم و سعی می کنم به همه چی بخندم.

یه کسی هست که تازگیا نقشش تو زندگیم خیلی پررنگ شده.نمی دونم چرا این جوری شده.یکی که تازه باهاش آشنا شدم اما انگار از همون اول می شناختمش.تازگیا از هرسه جمله ای که حرف می زنم دو جملش مربوط به اونه.تا جایی که خیلی از بچه ها مسخرم می کنند.اما من به دل نمی گیرم.خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو می کنم برام مهم شده.خیلی.از کجا معلوم؟شاید اگه بگم کیه شما هم مسخرم کنین!این شخص نه یه بازیگر معروف خوش تیپه!نه پسر یکی از آشناها! عاشق هم نشدم خدا رو شکر!یه آدمیه که مربوط می شه به مدرسه.چی بگم دیگه؟مدیر مدرسمونه!

اینو نوشتم که یادم بمونه.وگرنه از اون موضوع هایی نیست که خنده دار باشه.

این دو روزه اصلا حالم خوب نبود.کمتر از همیشه خندیدم.کمتر از همیشه بچه ها رو خندوندم و کمتر از همیشه واسه رفتن به مدرسه ذوق داشتم.دیروز زنگ ناهار قرار بود برای یه موضوعی با یه سری از بچه ها برم دفترش.اما زنگ قببش یکی از معاونا گفت حالش خوب نیست و نمی شه برید دفترش.اصلا فکر نکردم که چی شده.چندتا از تستای فیزیکم مونده بود و از دفتر دویدم بیرون که اونا رو قبل از این که زنگ تفریح تموم بشه حل کنم.

زنگ بعد داشتیم تو حیاط ناهار می خوردیم که دیدم داره می ره.حس کردم خیلی بی حاله.

 یکی از بچه ها گفت دو سه روز پیش بیمارستان بوده.داشتم می مردم.نمی دونم یه دفعه چم شد.من برای هیچ کس این قدر نگران نشده بودم تا حالا به جز یه بار اون هم برای مامانم.همون چندتا کلمه ای رو هم که معمولا سر کلاس می شنوم،این دو روز نشنیدم.بس که تو فکر بودم.چند باری اشک تو چشمام جمع شد امایه جوری جلو گریمو گرفتم.

 یکی می گفت از شدت فشار عصبی از حال رفته بوده.چرا؟مثل این که ناراحتیه قلبی داره.مردم و زنده شدم.

یادمه یه بار می گفت من اگه بخوام کسی رو تو مدرسه نگه دارم،گرفتارش می کنم.تا حالا هم کسی نبوده که بخواد از مدرسه ای که من مدیرش بودم بره.

بزی امروز به من می گفت مثل این که همش یه سری قلب صورتی دور سرته!

امتحان!!!

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ۰۵:۵۰ ب.ظ

سلام!

اول از همه ولادت پیامبر اسلام(ص)و امام صادق رو تبریک می گم.

جونم براتون بگه ،چهار شنبه پاشدیم رفتیم مدرسه،بهمون گفتن فردا آزمون ریاضی دارین.ما هم کلی شوکه و ناراحت که آقا فردا تعطیله و ما هم که اصلا ریاضی کار نکردیم.استرس

از شوک که در اومدیم تشریف بردیم دفتر خانم مدیر که ببینیم کلا آزمون چه خبره!

خانم مدیر هم با نمی دونم کی هماهنگ کردن و معلوم شد که دو ساعت کل آزمونه و 12 تا هم سؤال تیمی داریم که نفری باید سه تاشو برداریم حل کنیم کلا تو 12 دیقه!تعجبخدا رزو شکر معلوم شد که متن سؤالا فارسیه،آخه اولش گفته بودن انگلیسیه.

قرار شد خانم مشاور از معلمامون اجازه بگیرن و ما بریم سایت،زنگ آخر نمونه سؤال حل کنیم.

حالا نمونه سؤالایی که به ما دادن انگلیسی و ما هم که همه زبانمون فول!عینک

رفتیم یکیو پیدا کردیم که بیاد سؤالارو برامون ترجمه کنه.هر یه سؤالی که ترجمه می کرد ما کلمون سوت می کشید!آخر هم قرار شد نوشین خواب بمونه،منو عقرب نیش بزنه کارت ورود به جلسه ی بزی رو بز بخوره و درسا بره امتحان بده.از خود راضی

داشتم با خودم پیش بینی میس کردم که این دو روز تعطیلی چه جوری کوفتمون می شه:

«امروز که از شدت اضطراب روز خوبی نیست،فردا که اون قدر رو سؤالا فکر کردیم که سردرد گرفتیم و بازم روز خوبی نیست!پس فردا هم که تازه یادمون اومده که تو امتحان چه اشتباهایی کردیم و بازم روز خوبی نیست.شنبه هم که از همه بدتر،هم باید به همه بگیم که امتحان چه جوری بود،هم به خاطر این که نتونستیم درس بخونیم،امتحان فیزیکو بد می دیم.»

خلاصه وقتی رسیدم خونه،اون قدر خوابم میومد که اصلا تو اتاقم هم نرفتم و وسط هال گرفتم خوابیدم!خواب

برای اولین بار تو عمرم داشتم خواب های ترسناک ریاضی می دیدم!حالا مامانم داشت منو صدا می کرد که بیدار شم،من داشتم با اسم خودم اتحاد حل می کردم!ابله

شب پسر عمم اومد خونمون و من هم کلی خوش حال شدم که طرف فوق لیسانس ریاضیه و می تونم کلی ازش سؤال بپرسم.پسر عمه ی محترم هم که ته روحیه دادن!هر چی می پرسیدم یا می گفت راهی به ذهنم نمی رسه،یا اون قدر می پیچوند که پشیمون می شدم!نگران

بالاخره 4تا فرمول حفظ کردم،رفتم سر جلسه.نیشخند

حالا امتحان تو دبیرستان البرز بود.هر کی از در میومد تو دهنش باز می موند.خدایا چه قدر این مدرسه قشنگ بود.یه جنگل بود واسه خودش!

درسا:من فکر می کردم مدرسه ی ما خیلی گل و بلبله!این جا که بهتره!خیلی قشنگه.

بعد از یه کم وایستادن تو حیاط،داشتیم می رفتیم طرف ساختمون که یکی پرسید:شما ماله کدوم مدرسه اید؟

ما هم همه باهم گفتیم:سلام!

طرف معلوم نیست چش شد یه دفه داد زد:ااااا....بچه ها اینا سلامین!تعجب

همراهاشم که انگار یه موجود عجیب الخلقه دیده باشن:ااا...واقعا سلامی هستین؟!بچه ها! سلامین!اااا....!تعجب

دیگه خودتون تصور کنین قیافه ی ما در ون حالت چه جوری بود!ابرو

وارد ساختمون که شدیم،بنده شخصا نظرم در مورد مدرسه ی خودمون تغییر کرد!شنیدین وقتی یکی لباساش خیلی چروکه می گن از دهن گاو در آورده؟!اینا هم انگار صندلیاشون رو از دهن گاو درآورده بودن!فقط در همین حد بدونین که نوشین موقعی که داشتیم برمی گشتیم داشت از کمر درد می مرد!خنثی

دیگه آزمون داشت یواش یواش شروع می شد.یه آقایی از پشت میکروفن شروع کرد صحبت کردن:

-سلام علیکم.اول از همه ولادت حضرت محمد(ص) رو تبریک می گم بهتون.امیدوارم موفق باشین.برگه هایی رو همکارانم می ذارن کنار صندلی هاتون رو زمین..نه هنوز نذاشتن!به برگه ها دست نمی زنین.دو تا دفترچه دارین،یکی فردی و یکی گروهی.فردی رو جواب می دین،بعد گروهی رو.نمره منفی هم نداره...

-(جیغ)هوراااا.....!تشویقهورا

-خانما لطفا ساکت.خانما لطفا ساکت.ساکت باشین لطفا.ساکت ساکت.خانما لطفا ساکت.خب گفتم که نمره منفی نداره.فقط دقت کنین.

خلاصه قرآن پخش شد و ورقه هارو دادن که دوباره صدای این آقا از بلندگو پخش شد:

خب خانما دفترچه ها رو بردارین!خب بالای ورقه نوشته:انجمن دبیر.....اون که چیزی نیست!زیرش نوشته نام و نام خانوادگی..همین الان بنویسین.بنویسین ببینم!خانما هرکی اسم مدرسه و منطقه رو ننویسه،برگش تصحیح نمی شه اونم بنویسین.

بعد راه افتاد تو راهرو و شروع کرد بلند بلند حرف زدن:خانما اسماتونو بنویسین.خانما اسماتونو بنویسین.خانما اسماتونو بنویسین....(باور کنین یه ده باری این جمله رو تکرار کرد!)

نیم ساعت بعد دوباره از بلندگو صدا اومد:

-خانما سؤال 9.خانما سؤال 9.خانما سؤال 9.خانما سؤال 9...(دیدین سوزن گرامافون گیر می کنه؟!)

کودکان ساکت باشن.کودکان ساکت.کودکان ساکت باشن.کودکان ساکت...(!)

ما:تعجب

یه ساعت بعد:

-خانما پنج دیقه مونده،ورقه هاتونو دادین،صندلیارو گرد بچینین برای سؤالای تیمی.گودکان ساکت باشن.کودکان ساکت.ساکت شین کودکان...کودک!ساکت شو!با شمام کودک!ساکت!

ما:قهقهه

ورقه های آزمون تیمی مونو دادنو دیدیم 5 تا بیشتر نیست!اما به هم منگنه شده بودن و نمی شد تقسیمشون کرد.

درسا:ببخشید آقا(این یه آقای دیگس)می شه منگنه رو جدا کنیم؟سوال

آقا:آره می شه.نمی دونم.جدا نکنین.حالا همین جوری بنویسین دیگه!خنثی

من:ببخشید خانم!می شه منگنه رو جدا کنیم؟سوال

خانم:بله.بله جدا کنین!لبخند

بلندگو:بچه ها تا ساعت دوازده وقت دارین!

ما:آخ جون!یعنی یه ساعت و بیست دیقه!

نیم ساعت بعد:

بلندگو:خانم ها!منگنه ی ورقه هارو از هم جدا کنین و به سؤال ها پاسخ بدین!

ما:قهقهه

من:بزی می شه آروم تر بخونی؟!

بزی:یه چیزی بگم؟

من:بگو!

بزی:دارم بلند بلند می خونم که گروه بغلی حواسشون پرت بشه!شیطان

نیم ساعت بعد:

گروه بغلی:آقا می تونیم برگه ها رو بدیم؟

همون آقا دومیه:بله دخترم می تونید(حالا طرف 25 سالش هم نمی شدا!)

من:عجب!این که به ما می گه دخترم،اون یکی هم که هی می گه کودکان!چشم

چند دیقه بعد:

آقا دومیه:تموم نشد؟خمیازه

ما:نه!هنوز وقت هست که!

من:همه رو نوشتی؟

درسا:آره.اما یه جوری شد!

آقاهه(!):نه همش خوبه پاشید بدید دیگه!

من:این خیلی بیشتر از آقای الف(معلم ربوکاپمون) رو اعصابه ها!منتظر

چند دیقه بعد:

من:بچه ها پاشید بدیم.ولی هر روز بیایم امتحان بدیم!کلی به اینا می خندیم!نیشخند

 

 

پی نوشت:پسر عمم فوق لیسانس ریاضی کاربردی گرفته.اسم پایان نامش هم اینه:

 

«بررسی تاثیر آموزش استراتژی های حل مساله همراه با انجام فعالیت های ریاضی در گروه ه های کوچک بر کاهش اضطراب ریاضی»!خنده

پی نوشت2:همه رو برق می گیره،ما رو چراغ نفتی!رفته بودم دندون پزشکی،گفت اون قدر مسواک زدی که مینای دنودونت داره می ره و فعلا هم 4تاشون خرابه!نیشخندنیشخند

یه روز عجیب دیگه!

شنبه, ۸ اسفند ۱۳۸۸، ۰۳:۰۳ ب.ظ

امروز هم مثل خیلی از روزهای این مدرسه عجیب و غریب بود!حس می کنم خیلی تغییر کردم!از دو سال پیش،از پارسال حتی از اول امسال!حس می کنم اون تغییری رو که همیشه دنبالش بودم به دست آوردم.امسال خیلی وقتا بچه ها بهم می گن خیلی باحالی!حرفی رو که شاید یه روز حسرت شنیدنش رو داشتم.نمی دونم!این چند وقته پاک قاطی کردم!از حرفایی که می زنم تعجب می کنم.از این که با بچه ها می گم و می خندم.از این که مثل خیلی وقتای دیگه تو جمع یه گوشه کز نمی کنم.شایدم جمع مدرسه با جمع هایی که قبلا دیدم فرق داره.تو مدرسه تقریبا کسی نیست که ازش بدم بیاد.حتی بدترین ها هم بعضی وقتا خیلی با حال می شن!بعضی وقتا دلم برای گذشته تنگ می شه و بعضی وقتا دوست دارم همین جوری بمونم.دوست دارم باحال باشم.

پارسال روزایی که ساعت 3 تعطیل می شدیم بدترین روزای هفته بود و امسال روزایی که پنج و نیم تعطیل می شیم،بهترین روزامه!جمعه ها هم گاهی دلگیره،چون مدرسه نمی رم!

الان هم اصلا نمی خواستم اینا رو بنویسم.می خواستم خاطرات امروزو بنویسم.اما انگار یه نفر دیگه داره دستامو کنترل می کنه.واقعا نمی دونم چمه!نمی دونم خوش حالم یا ناراحت.واقعا نمی دونم!

شاید بارون امروزه که باعث شده این جوری بشم.اما من که هیچ وقت این قدر تحت تاثیر بارون قرار نگرفتم!بعضی وقتا که به خودم فکر می کنم می بینم خیلی بیشتر از اون چیزی که بشه فهمید تغییر کردم.تا پارسال از خرید کردن بدم میومداما امسال دارم واسه خرید عید لحظه شماری می کنم!تا پارسال نمی دونستم چه جوری با دیگران ارتباط برقرار کنم.اما امسال با همه راحتم!تا پارسال از اصلا نمی تونستم جلو عصبانیتم رو بگیرم و هر ساعت با خواهرم،؛ هرشب با مامانم و هر هفته با بابام جر و بحث داشتم(!) اما امسال یه ماهی می شه که حتی با خواهرم دعوام نشده چه برسه به بقیه!.....

خلاصش این که بعضی وقتا باورم نمی شه همون آدم پارسالم!

امروز نیم ساعت آخر زنگ هندسه،همه حتی معلم خیره شده بود به ساعتو منتظر بودن که زودتر زنگ بخوره که بدون برن حیاط و تواین هوا یه کم راه برن.

قابل توجه زیبا:پیش بینیت درست دراومد!من که وسط کلاس می شینم اما اونایی که تهن و از پنجره حیاطو می بینن می گفتن مدیرمون همیشه وقتی بارون میاد تو حیاط قدم می زنه!چشمک

یکی تو کلاسمون هست به اسم مهسا.هر معلمی می گه از رو درس بخونین،این می گه:من بخونم؟جالب هم این جاست که فقط تند تند می خونه و رد می شه و خیلی جاهارو هم اشتباه می گه.به کلاس شیمی امروزمون توجه کنین:

مهسا:این اتم ها که زمانی در یک مکان خاص ذخیره شده بودند،به تجریش پراکنده می شوند.

-به تدریج!

مهسا:حدود یک میلیون تن...نه نه ببخشید هزار میلیون تن...

-ده هزار تن!

مهسا:این مقدار نقره باید20 سال دیگر...

-تنها 20 سال!

مهسا:این اتم از بین نمی رود بنابراین هم چنان...

ـبلکههمچنان!

مهسا:اما از دید علمی این کار...

-از دید عملی!

مهسا:جوامع اسلامی را تشویق می کنند...

-جوامع انسانی را !

مهسا:خانم من دیگه نمی تونم بخونم!

خانم:باشه،پارمیدا تو بخون.

پارمیدا:چشم خانم.به هنگام پختن ظرف در کره...

-در کوره!

قهقههقهقههقهقهه قهقههقهقههقهقهه قهقههقهقههقهقهه قهقههقهقههقهقهه قهقههقهقههقهقهه

****

دیبا:چشمای تینا روشن تره.

تینا:نه ماله کژدم روشن تره.

حبیب:ببین عین همنا.فقط ماله کژدم برق می زنه.انگار توش آبه.

من:چی؟انگار توش آرده؟!ابله

ارغوان:هیچی بابا تو برو پیراشکیتو بخر!(رجوع شود به پست قبل)

فکر کنم با این وضعیت باید واسه گوشام یه عینک بخرم!این از امروز،اونم از ماجرای پیراشکی!خنثی

****

من:من هر روز دوتا آدم جوگیرو تحمل می کنم،یکی این بزی،یکی هم بزغاله(خواهرمه،بله اونم دیماهیه!)این بزغاله از وقتی هری پاتر می خونه،تا ولش می کنی می ره یه کیسه فریزر برمی داره،سیخش می کنه،می گه لوموس!خمیازه

پارمیدا و بزی:قهقههقهقهه

پارمیدا:خب کژدم جان بالاخره نگفتی خانم ق.(مدیرمون)باهات چی کار داشت!تکلیف عید نداریم!نه؟!خیال باطل

من:من به هیچ کس نمی گم.اصلا خانم ق.دیگه کیه؟!نیشخند

بزی:خانم ق.دیگه کیه؟تو کی هستی این جا کجاست؟!من کیم؟!نیشخند

من:راست می گه تو کی هستی؟!اصلا دوتاتون کی هستین.مامانم گفته با غریبه ها حرف نزنم!!نیشخند

پارمیدا:خنثی

بزی:نیشخند

بعد هم دوتایی مثل دیوونه ها از دستم در رفتن!چشم

***

دو رو پیش خونه تکونی رو شروع کردیم.اما من امتحان داشتم و خیلی کم تونستم کمک کنم.عوضش اون وسط هی به مامان و بابام روحیه می دادم.نمونش این که دستمال بسته بودم دور سر محمد متین که اونم خونه تکونی کنه!حالا این که موقع دستمال بستن دور سرش چه قدر سرم داد کشید و هی مثل کرم خاکی از بغلم می خزید پایین به کنار!بیچاره ببین گیر کی افتاده بود!کلافه

پی نوشت1:امروز یه عده اومده بودن مدرسمون ثبت نام!هاهاها...! تصمیم داشتم عین بچه های پارسال از مدرسه بد بگم(خودشون تعریف کردن) که ثبت نام نکنن و سال دیگه هم مدرسه یه کم خلوت باشهشیطان.اما یه دفه وجدانم بیدار شد و هیچی نگفتم!فرشتهاصلا مگه تو راهرو به اون شلوغی می شد وایستاد؟!عصبانی

پی نوشت2:فردا امتحان کامپیوتره.نمی دونم بازم قرلره از ما امتحان بگیره یا نه.اما از اونایی که وسط امتحانشون برق رفت حتما می گیره.البته اگه دوباره برق نره!چشمک

پی نوشت 3:زیبا!به خدا خیلی خوش حال می شم اگه پیشنهادی که بهت دادم رو قبول کنی.تو رو خدا تعارف نکن!لبخند 

حالا نمی شه عنوان نداشته باشه؟!بخون دیگه!

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۸۸، ۰۵:۵۴ ب.ظ

 

سلام!

باز با یه دونه از این مطلبای طولانی اومدم.این هفته پر بود از حرفای خنده دار!نمی دونم شاید هم از نظر من خنده داره.حالا چشماتونو واسه یه مطلب طولانی آماده کنید که بعدا غر نزنید بگید چشمامون دراومد!اون دوتا خاطره بهترا ته تهن!پی نوشت هارو هم بخونین.

در ضمن از قالب قبلی خوشم نیومد.اصلا وبلاگ خودمه!دوست دارم هر روز قالبشو عوض کنم!

*مراسم صبحگاه:

مدیر:کی برای ارائه ی مطلب میاد؟(هیچ کس دستشو بالا نمی بره)مدیر:خب بیاید یه چیزی بگید دیگه!مثلا این درختا که دیروز شکوفه زده،یا این که دیروز آب جوبی که از وسط حیاط می گذره،5بار سفید شد و یه عده می گفتن نهر بهشتی شیر جاری شده و یه عده می گفتن نه عمله ها دارن از بالا آهک می ریزن!

پگاه:من میام!(یه داستان تعریف می کنه)بعد می گه:خب بچه ها منظور من از این داستان این بود که آدم هر کاری بکنه تو دنیا جزاشو می بینه و بهشت و جهنم اونی نیست که مثلا من موهامو بذارم بیرون تو جهنم از موهام آویزونم کنن!

مدیر:منتظر

ما:نیشخند

مدیر(بعد از کمی صحبت کردن):خب بچه ها فردا مقنعه هارو می بینیم هر کس مقنعش گشاد بود...!

بچه ها:استرس(نه خیر من جزءشون نیستم خوشبختانه!)

  

*کلاس ادبیات:

معلم ادبیات:خب،درختای حیاط هم که شکوفه زدننیشخند

بچه ها:بله خانم!امسال آب و هوا هم قاطی کرده!

معلم ادبیات:والا ما سی سال پیش می گفتیم به کوری چشم شاه زمستونم بهار شد!حالا الان رو نمی دونم!

همه ی کلاس:قهقهه

معلم ادبیات(در باب تدریس ادبیات تعلیمی!):بچه ها!آدم از اول زندگی از موسیقی خوشش میاد.می بینی بچه بلد نیست حرف بزنه اما تا آهنگ می ذاری شروع می کنه خودشو تکون دادن!به خاطر همین هم مثلا میان کتاب می نویسن"توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود"حالا این که کره الاغ کدخدا با حسنی بازی نمی کرد و اینا واسه اینه که به بچه بر بخوره و تمیز  باشه!

مبینا:خانم اینا که گفتین چی بود؟سوال

ما:یه کتاب بچگونس

مبینا:آهان!چه کتابی؟

معلم:تا حالا واست نخوندن؟!خودم برات می خونم عزیزم!لبخند

                                       **** 

معلم:بچه ها بین کل شاعر های ایرانی از همه با ادب تر فردوسی بوده که تو شعراش حشو نداشته.حتی سعدی هم حکایاتی داره که آدم وقتی می خونه عرق شرم رو پیشونیش می شینه.

مبینا:خب چرا به اینا می گن ادبی؟!

بزی:پس چی بگن؟بگن بی ادبی؟!

مبینا:پس چرا می سرایند این سروده هارا؟!

کل کلاس:قهقهه

معلم(با تمام وجود!):نیشخند!

 

 

*کلاس زبان فارسی:

معلم زبان فارسی(در باب خاطره نویسی):خب بچه ها شما اگه خاطره بنویسین چند سال دیگه که بچتون شد هم سن خودتون می رید دفترتون رو باز می کنین اون وقت مبینین که شما در اون زمان چه احساسی داشتین و کمتر اختلاف پیدا می کنین.اون وقت مثلا می بینین بچه که میگه می خوام فلان کارو بکنم و شما می گین نه و اون بهتون می گه روشن فکر نیستین شما یاد خودتون میفتین و ...(دیگه حال ندارم بقیه شو بنویسم!)در  مورد گسست نسل ها مثلا آقای رضایی رو که همتون می شناسین دیگه،کلا خیلی قبل و بعد از انقلاب برای جمهوری اسلامی فعالیت کرد اما الان پسرش یکی از مخالفان جمهوری اسلامی تو ایرانه!مثلا دختر من دلش واسه در و دیوار دانشگاه هم تنگ می شه اما میگه نمی ذارم بچم بره دانشگاه چون محیطش خرابه!

آناهیتا:من هم نمی ذارم اگه دختر داشته باشم!اما اگه پسر داشته باشم چرا!

همه ی کلاس:وا...ببین چه تبعیضی قائل می شه!خوبه دختری!

                                     ****

معلم:خب،تو خاطره نویسی نباید حرفای تکراری بزنین.باید اتفاقات خاص رو بنویسین.مثلا طرف خاطره می نویسه،صبح ساعت 5 بیدار شدم رفتم مدرسه ساعت 4 بعد از ظهر برگشتم تا ساعت 8 خوابیدم.8 بیدار شدم پارازیتو دیدم(والا اینی که این گفتو من نفهمیدم اما بزی پرسید و فهمیدیم یه برنامه ی اون ور آبیه!)

بچه ها:خنده

بعضی از خاطرات افراد معروف رو میان کتاب می کنن.البته این خاطره هایی که شما می نویسین به درد خودتون هم نمی خوره!

بچه ها:خنثی

 

*کلاس فیزیک:

معلم فیزیک:آخی این یاکریمی که پشت پنجرس  اون روز هم هی میومد لونه بسازه،هی چوباش میفتادن زمین!آخی...!نازی! خونتو بساز خانمی!بچه ها شما دوست داشتین پرنده باشین؟

بچه ها:خانم شما از کجا می دونین پرنده هه خانمه؟!

حبیب:خانما خونه می سازن دیگه!

من:مگه خانما عملن؟!

بچه ها:خنده

آناهیتا:خانم من دوست داشتم شاهین باشم!

معلم فیزیک:بچه ها مقنعه ها جلو!آقا شاهین این جا تشریف دارن!

ما:خانم این شاهین مادس!

معلم:مگه شاهین اسم پسر نیست؟نر و ماده نداره که دیگه!

بچه ها:خانم اگه شاهین(این جا منظور پرندسا!) ماده نداشت که الان نسلش منقرض شده بود!

معلم :اون وقت آناهیتا یه چیزی!اسم خانوادتون چیه؟

مبینا:شاهینا به ما می گن آدم.مثلا این آدم باشه بچشم می شه آدم،نوشم می شه آدم!ما هم به شاهینا می گیم شاهین!همشون شاهینن دیگه!نیشخند

 

 *کلاس زبان:

معلم:این مکالمه ی انگلسی رو یاد بگیرین.(البته به انگلیسی!)

من:خب شروع کنیم.

بزی:تو نقش پرستار

من:باشه.خب،شما باید خانم بز کوهی باشین که برای آزمایش خون اومدین.

بزی:بله درسته.

من:چیزی شما رو اذیت نمی کنه؟

بزی :چرا من چند روزه سرفه می کنم

من:خب،بشینین تا بگم دکتر بیان(مکالمه این جا تموم میشه)

بزی:نمی خوام بشینم.تو چی کار داری؟

من:به درک!پاشو برو گم شو بیرون!

 

 

*حبیب:امروز باید برم گواهی پزشکی بگیرم.

من:چی چی؟!بری کویت پیراشکی بگیری؟!

بچه ها:قهقهه

 

 

*دبیر فیزیک:من به گچ حساسیت دارم.

تینا:چرا این قدر سوسول؟!

خانم:منتظر

بچه ها:نیشخند

 

 

دبیر زیست:چرا دوقلو ها عین همن؟

الناز:چون پدر و مادرشون یکیه دیگه!نیشخند

دبیر:مگه پدر و مادر تو و خواهرت یکی نیستن؟پس چرا عین هم نیستین؟

الناز:خب خانم ما که دوقلو نیستیم!ابله

کلاس:خنده 

 

 

پی نوشت:امروز بعد از مدت ها(حدودا 3 ماه) قسمت شد تا ما بالاخره امتحان کامپیوترمون رو بدیم که وسطش برق رفت!

پی نوشت2:اون روزی که بارون خیلی شدید بود برای اولین بارتو عمرم تصمیم گرفتم تو بارون شدید برم بیرون که زنگ تفریحمون رو غصب کردن!

پی نوشت3:اون شبی که رعد و برق شدید بود،یه کامیون اومده بود وایستاده بود زیر پنجره ی اتاق و من نه به خاطر رعد و برق بلکه به خاطر صدای کامیون تا ساعت یک نصف شب بیدار بودم

پی نوشت 4:امروز از پله داشتم میفتادم که خوردم به پارمیدا و اونم خورد به حبیب و اگه نرده ی پله ها نبود تا طبقه ی بالا مثل مهره های دومینو می خوردیم زمین!

پی نوشت5:چرا این چند روز هر کی منو می بینه میگه چرا این جوری شدی؟چرا ناراحتی؟عاشقی؟گریه نکن و... خودم هم نمی دونم چم شده کلا قاطی کردم!

پی نوشت6:دوست ندارم خیلی اما دارم سعی می کنم اجتماعی بشم.

پی نوشت7:امروز از سرویس که پیاده شدم دیدم سه تا افغانی پشت سرمن.با کیف سه تنی و چادری که نصفه رو سرم بود همه ی پله های پل هوایی رو یه ضرب دویدم!

بعد دیدم افغانیا راشون با من فرق داره!نیشخند (از افغانیا وحشت دارم!البته همراه با نفرت!)

پنج شنبه نوشت:زیبا!از اون جایی که یکی از دوستای قابل اعتماد منی،می خواستم اگه بخوای usernaeوpasswordوبلاگم رو بهت بدم تا هر چند وقت یک بار این جا مطلب بنویسی.لطفا اگه خواستی بهم بگو تا در اولین فرصت این کارو بکنم.