راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۴ مطلب در بهمن ۱۳۸۸ ثبت شده است

یک عکس و سخت ترین سوال های جهان!

چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ۰۱:۱۰ ب.ظ

از مطلب قبلیم خوشم نیومد گفتم زودتر آپ کنم.این عکس با همین مطلب و همین عنوان رو از سایت تفریحی کپی کردم.تو لینکام هست

دوباره بگم:بچه های مدرسه ی خودمون لطفا برای مطلب با عنوان «مدیر!!»کامنت بذارن لطفا.بقیه رو نخوندین هم اشکالی نداره.ممنون.لبخند

.اول عکسو ببینید بعد به سوالا جواب بدین!نیشخند

<a href=

کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟ 

کدامشان دوقلو می باشند؟ 

چند تا زن در عکس دیده میشود ؟

چند نفرشان خوشحال هستند؟

چند نفرشان ناراحت می باشند؟

پی نوشت:نیشخند !!

پی نوشت2:اینم یه قالب یه کم مهدکودکی!!حالا این که به آهنگم نمی خوره بحثش جداست!!نیشخند

مثلا نوستالژی!!

سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ۰۲:۵۲ ب.ظ

بی ربطانه:اول بگم بچه هایی که مال مدرسه ی خودمونن برن تو پست قبل نظر بدن و اگه فکر می کنن نمی تونن همه ی مطلب جدیدو بخونن یه راست برن اون جا رو بخونن و نظر بذارن.

می دونم اول از همه باید از بزی تشکر می کردم که دعوتم کرد.بزی جان ممنون!

می خواستم جمعه آپ کنم.اما امروز فکر می کنم فقط باید بنویسم تا آروم بشم.می خوام در مورد توستالژی هام بنویسم.هرچند شاید واقعا نمی دونم معنی این کلمه چیه!

باید بگم این اولین باره که یه چنین چیزی می نویسم و ممکنه یه کم ضایع باشه

از دیشب دارم در موردش فکر می کنم.امروز تو راه برگشتن از مدرسه تو سرویس اون قدر تو فکر بودم که نمی شنیدم بچه ها چی می گن که یه دفعه رانندمون گفت:الهه جان شما تو این چند روز مسافرت رفتی؟

-نه ما مهمون داشتیم.

نزدیک خونمون بودیم آماده می شم که پیاده شم.تو همین چند دیقه به کل زندگیم فکر می کنم.

به این که تو یه خانواده ای به دنیا اومدم که پر پسره و من هم از طرف مادری و هم از طرف پدری اولین نوه ی دخترم.باورتون می شه تو خانواده ی پدرم بعد از هفت تا نوه ی پسر به دنیا اومدم؟یه وقتا فکر می کنم که زندگیم چه قدر شبیه افسانه های قدیمیه!

به این که نزدیک بود موقع به دنیا اومدن بمیرم!

به این که به خاطر شغل پدرم دو سالگی رفتم هند و سه سال اون جا زندگی کردم.

تو سه سالگی رفتم حج واجب و اون جا هم طوری مریض شدم که آخر بابام نذر کرد و اسمم رو عوض کرد(زهرا) تا خوب شدم.(البته تو شناسنامه نتونست عوض کنه و من دو اسمه شدم.)

از هند که برگشتیم خواهرم به دنیا اومد.چهار سال ایران بودیم و بعد دوباره مجبور شدیم به یه ماموریت دیگه بریم

رفتیم نروژ.می رفتم مدرسه ی نروژی که زبانشون رو یاد بگیرم.بعد هم تو خونه درسای ایرانی رو با کمک مادرم می خوندمو می رفتم سفارت امتحان می دادم.

اومدیم ایران و راهنمایی رو با نمره های خوب گذروندم.

به این فکر می کنم که اگه داداشم به جای امسال،پارسال به دنیا میومد،خیلی جالب می شد چون من سال سگم و خواهرم سال گربه و پارسال هم که سال موش بود!

حالا دبیرستانیم.مدرسمون رو خیلی دوست دارم.

به زمان حال که نزدیک می شم صحنه های زندگیم جلوی چشمم واضح تر می شه.به این فکر می کنم که دوست داشتم چه کاره بشم و حالا چه شغلی رو دوست دارم.به این که کم مونده تا انتخاب رشته و من هنوز خیلی سردرگمم.

چطور شد که وبلاگ زدم و با بچه ها آشنا شدم و چه مشکلات و سوءتفاهم هایی این وسط پیش اومد.

به این که می ترسم یه روزی مجبور شم دوستامو ترک کنم و به این که بچه های اینترنتی (شما ها رو می گم دیگه بابا!)چه قدر باحالن و چه قدر راحت حضور منو بین جمعشون پذیرفتن.

به این چند روز تعطیلی و رمانی که شادی بهم داد تا بخونم.

عمم اینا و عموم اینا خونمون بودن و من مجبور بودم پسر عموم رو که ازش متنفرم تحمل کنم.

عوضش با پسر عمو کوچیکم(رضا) و پسرعمم(بنیامین)(که برادر شیریم هم هست)یه وبلاگ زدیم وکلی به خودمون خندیدیم.

به خودم که میام وسط کوچم!دو تا از همسایه ها رو می بینم که از ساختمون ما میان بیرون.آروم سلام می کنم. اینا این جا چی کار می کنن؟چرا در ساختمون رو باز گذاشتن؟اون پارچه ی مشکی رو دیوار چیه؟کی مرده؟

رو پارچه دنبال اسم می گردم:«سید باقر موسوی»نه!امکان نداره!مریض بود اما نباید فوت می کرد.قیافش میاد تو ذهنم.یه قیافه ی همیشه آروم.قدی که از زیادی سن خم شده و تلاشی که تا همین چند روز پیش می کرد.باورتون می شه تا همین چند وقت پیش کار می کرد و راننده تاکسی بود؟!

حس می کنم به زور جلوی گریمو گرفتم.می رم تو حموم و آروم گریه می کنم.

یاد صد تومنی های نو و یه شکلی میفتم که هر سال عید غدیر بهمون می داد.امسال کی می خواد بهم صدتومنی نو بده ومن هم کلی با خودم غر بزنم که «اینا رو کجا بذارم»؟!هنوز باورم نمی شه!خیلی عجیبه.

می دونستم سنش بالاست اما فکر نمی کردم یه روزی فوت کنه!

 

پی نوشت:ضایع بود می دونم.به درد عمم هم نمی خورد.اما نوشتم که نوشته باشم.

 

پی نوشت2:لینک آب خنک برید حتما. 

هفته ای که گذشت!

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ۰۲:۵۳ ب.ظ

 

اون قدر مطلب واسه آپ کردن دارم که خودم توش موندم.از طرفی هم اون قدر برام جالب هستن که دلم نیاد یه مقدارش رو حذف کنم امروز یه مطلب خیلی خیلی طولانی نوشتم که همه ی اتفاقات این هفته رو توضیح دادم.بد نیست بخونی.عوضش احتمال داره تا هفته ی دیگه آپ نکنم.

این هفته هفته ی عجیبی بود.اتفاق های عجیب و غریب زیادی افتاد

از دادن کارنامه ها و جشن مدرسه گرفته تا بازی استقلال و پرسپولیس و تیکه انداختن معلم هم به بچه ها به همین دلیل.

 

حالا می خوام یه کم شبیه اخبار بنویسم.هر چی بالا هست رو کاملا توضیح بدم.

شنبه:

خانم معلم هندسه گفت یکی بیاد این مسئله رو حل کنه و مثبت بگیره.بزی دستش رو بالا کرد.معلم گفت:بزی بیا و شروع کرد بر وبر به بزی نگاه کردن من هم که دستم بالا بود از طرفی هم بغل بزی می شینم.یه لحظه فکر کردم خانم به من می گه بیا و تو گفتن اسم ها اشتباه کرده.گفتم:خانم من؟سوال

خانم:مگه تو بزی؟!عصبانی

من:نه فکر کردم من رو نگاه می کنیدیول

خانم:پس بگو چشمای من چپه دیگه!

من:خجالت

بچه ها:خنده

                                                   *****

یک شنبه:

زنگ آخر امتحان زبان تکمیلی داشتیم.به خاطر همین مسئول پایه هماهنگ کرد که زنگ قبلش به جای کلاس کامپیوتر وقت بهمون بدن که یه کم درس بخونیم.یکی از بچه ها که به نظر می رسید تو خونه درس خونده داشت کتاب رمان می خوند.

من:داری رمان می خونی؟الان خانم ک. میاد می بیندت بعد از کلاس میندازدت بیرون،بعد خانم ن.می بیندت بعد از مدرسه اخراج می شی بعد جایی ثبت نامت نمی کنن،بعد نمی تونی خوب واسه کنکور درس بخونی،بعد دانشگاه قبول نمی شی،بعد کسی نمیاد بگیردت.بعد مردم بهت می گن ترشیده بعد....وای تو چه قدر بدبختی کتابتو بخون!

اونی که داشت کتاب می خوند:کلافه

 

زنگ خورد و امتحان دادیم و از سر جلسه پا شدیم اومدیم بیرون،به بزی گفتم کاپشنم رو بگیره تا من یه چیزی رو بذارم تو کیفم.

تا خواستم در کیفم رو باز کنم دیدم یه ورقه ی اضافه تو دستمه.وقتی خوندم تازه فهمیدم برگه ی امتحانمو ندادم!!!!خنثی

دویدم سر کلاس و برگه رو دادم.فقط خدا رو شکر که ازم قبول کردن!

                                             *****

دو شنبه:

 برای تمرین سه تار تا ساعت پنج و نیم مدرسه بودیم.معلمون گفت که امروز اگه از طرف مدیر و معاونتون تایید بشید فردا اجرا می کنید وگرنه نمی شه اجرا کنید.

بالاخره خانم مدیر و جناب معاون اومدن و سه تار زدن ما رو دیدن و تایید هم کردن.اما آخرش مدیرمون گفت:بچه ها ما اون جا علاوه بر اولیا مهمون های مهمی داریم که شاید حجاب شما براشون از سه تار زدنتون مهم تر باشه.پس خیلی مواظب باشید

معاونمون هم صحبت خانم مدیر رو ادامه داد:بچه ها شما می تونید اصلا سه تار نزنین.فقط برید اونجا بشینید با حجاب کامل.مردم قشنگ حجاب شما رو ببینن ،بعد بلندشین بیاین!نیشخند

                                            *****

سه شنبه:

روز کارنامه!!‍!استرس

قرار بود ساعت 4 یه برنامه ای اجرا بشه و کارنامه ها رو بدن و ما هم سه تار بزنیم واسه اولیا.

سه تار هامون رو بردیم مدرسه و تا وقت گیر میاوردیم می رفتیم تو سالن اجتماعات و سه تار می زدیم.بعد هم قرار شد همراه مسئولین مدرسه بریم سالن و اون جا هم رو سن تمرین کنیم تا ترسمون بریزه.

قبل از رفتن به مراسم گفتن بیاید ازتون عکس بگیریم بزنیم رو بنر!البته نگفتن چرا اما بعدا فهمیدیم که نفرات برتر پایه ایم.(حالا بماند که تاکید اکید داشتن که این عکس هیچ ارتباطی به معدل نداره!)

مرضیه:این بنرهای دم در باغ وحش هست،فردا می رید می بینید عکستون اون جاست!

من:نه باب این بنر های شهرداری هست،مبارزه با حیوانات موذی و اینا،می خوان عکس ما رو بزنن روش! 

قرار شد ما ساعت پنج و خرده ای اجرا کنیم بعد کارنامه هامون رو بدن من که  نه اضطراب کارنامه ها رو داشتم و نه نگران اجرا بودم!بیشتر داشتم به اتفاقات چند روز گذشته فکر می کردم.

با نزدیک شدن زمان اجرا کم کم داشتیم مضطرب می شدیم.معلممون هم که قرار بود بیاد و ساز هامون رو کوک کنه هنوز نیومده بود.از طرفی هم نگران بودیم که تو این اتاق به این سردی که واسه تمرین به ما دادن، چه جوری تا اجرا دستامون رو گرم کنیم که خوب ساز بزنیم.

یکی از بچه ها یه دفه گفت:پس چرا این خانم م. نیومد کوک های ما رو ساز کنه؟!

یه چند لحظه ای همه بر و بر نگاش کردیم بعد یهو همه زدیم زیر خنده!قهقههبیچاره تازه فهمید چی گفته.بالاخره معلممون اومد کوک ها رو ساز...ببخشید ساز هارو کوک کرد و ما با ترس و لرز رفتیم رو سن.استرس

 وقتی پرده رو کشیدن با صدای تشویق و سوت مردم روبه رو شدیم دیگه یواش یواش دستام داشت می لرزید!نگران

به خیر گذشت اما سیستم صوتی مشکل داشت و در طول آهنگ صدا قطع و وصل می شد و صدا خیلی آروم بود.عصبانی

از رو سن که اومدیم پایین معلم سه تار و معاونمون رو دیدیم که کلی ذوق کرده بودن.

خداییش واسه اولین اجرا خیلی عالی بوداز خود راضی.به جز یه نفر همه مون سه چهار ماهه که داریم سه تار یاد می گیریم و تونستیم ایران ای سرای امد البته ساده شدش رو بزنیم

 

کارنامه هامون رو دادن و من دوم شدم.مژه

از این همه سر و صدا سرم داشت می ترکید و چون سرما خورده بودم کلی هم کلافه بودم.یه حس عجیبی بین خوش حالی و افسردگی!

اما بابام مثل این که حواسش نبود و هی در مورد کارنامم سؤال می کرد.

ساعت هفت بود که رسیدم خونه و مامانم بهم تبریک گفت من رو بغل گرفت.دلم می خواست گریه کنم!

اما زود ولم کرد.من هم رفتم خودم و انداختم رو تخت و طبق معمول بی صدا گریه کردم.افسوسانگار اگه گریه می کردم سر دردم خود به خود از بین می رفت!

                                          *****

چهارشنبه:

دو زنگ فیزیک داشتیم.اتفاق خاصی نیفتاد.اما تو زنگ سوم من به مقام ملقب شدن به لقب پر مسمای «جوجه(!)» نایل شدم!نیشخند

آخه می دونید،تا معلم اومد سرکلاس گفتم امروز استقلال و پرسپولیس بازی دارن و بحث بینمون داغ شد.

از طرفی هم من و معلممون هر کدوم طرف دار یه تیمیمابرو

موقع درس دادن من رو برد پای تخته و گفت یه سؤال حل کنم.من داشتم سؤال رو ذهنی می رفتم که حواسم رفت به حرف های معلم و یه دفه همه چیز از ذهنم پرید.

معلم هم که منتظر بود به شوخی به من تیکه بندازه گفت بچه جان یه خط بکش دیگه.اصلا جوجه بیا برو اون طرف ببینم!نه نه بذار با لهجه بگیم(بعد با لهجه ی ترکی به من گفت جوجه!)تا وقت تعطیل شدن از هر جا رد می شدیم همه داشتن در مورد جوجه صحبت می کردن!ابله

 

موقع برگشتن داشتیم تو سرویس از رادیو گزارش فوتبال رو گوش می دادیم که فرهاد مجیدی گل زد مهتاب یه جیغی کشید که راننده ی بدبخت یه متر پرید هوا!گاوچران

                                    *****

پنج شنبه:

هر سه تا زنگ معلم ها داشتن یه سری از بچه هارو نصیحت می کردنخمیازهاما آخرای زنگ سوم کلی خندیدیم.

 

معلم فیزیک مون عکس خورشید گرفتگی رو کشیده بود رو تخته و زمینش از خورشیدش بزرگتر بود.حالا این وسط یه عده از معلم ایراد می گرفتن و یه عده کارشو توجیه می کردن.آخر سر من گفتم:خانم از یه زاویه ای نگاه می کنه که خورشید دوره و کوچک دیده می شه!عینک

خانم:لبخند

پارمیدا:می گم تو چرا نمره های فیزیکت این قدر بالا می شه!عصبانی

چون جمعه اربعین بود،کلاس های سه تار تعطیل بود و ما یه ساعت بی کار بودیم بعد باید میرفتیم کلاس برنامه نویسی.البته مریم کلاس رو پیچوند.بزی اون یه ساعت بی کاری رو رفته بود سر کلاس نقاشیش و من و شیوا داشتیم برنامه هامون رو می نوشتیم.هیپنوتیزم

زنگ اول اتفاق خاصی نیفتاد اما زنگ تفریح رفتیم حیاط و مدیرمون اون جا بود.تا من رو دید یه ورقه و چندتا وسیله ی دیگه داد دستم و گفت اینا رو بگیر و بعد یه بسته آبنبات به بزی و شیوا تعارف کرد.بعد به من گفت بایدهمون طور که اونا دستته آبنبات برداری!خنثی

نمی دونم چرا به عقل مبارک نرسید که بگم من آبنبات نمی خورم دندونام خراب می شه!دروغگو

به هر ترفندی بود،(با تقلب!) آبنباتو گرفتم.

گفتم خانم شما بسته رو بذارید رو این کاغذی که دست منه،بعد کاغذ رو از من بگیرید .بعد هم آبنبات رو برداشتم!نیشخند

اما یه اتفاق مزخرف و عجیب و غریب افتاد که آبروم جلوی خانم مدیر رفت!خجالت

زنگ دوم سر کلاس باز هم بحث فوتبال پیش اومد و من جناب معلم هم تیم در اومدیم و بزی و شیوا هم تیم مقابل.

حالا من هم سردرد گرفته بودم و سر کلاس حرف نمی زدم هی معلمه می گفت یه استقلالی از روی دلسوزی هم که شده به این ها کمک می کنه که برنامه رو بنویسن.یه استقلالی زیر بار حرف زور نمی ره.یه استقلالی....!منتظر

همون حس عجیب تمایل به خفه کردن معلم داشت میومد تو ذهنم که خانم م. اومد گفت کلاس رو تعطیل کنیدعصبانی.

تو حیاط شیوا گفت:من پرسپولیس رو فقط برای کج کلاه خانش دوست دارم.جلو رو نگاه می کنه،به عقب پاس می ده!ابله

من داشتم دفتر مدیرمون رو نگاه می کردم یه می خواستم بگم من دلم واسه خانم ق.تنگ می شه که حرف شیوا رو شنیدم ویه لحظه قاطی کردم و گفتم من دلم واسه خانم ق. کج می شه!خنثی

بزی بدبخت هم که داشت نوشابه می خورد،از خنده یه دفعه نوشابش پرید تو گلوش وسه ساعت و نیم سرفه کرد.البته خدا رو شکر زنده موند وگرنه خونش میفتاد گردن من!قهقهه

بابام دم در منتظرم بود.سلام کردم و سوار شدم.یه کم که جلو رفتیم گفتم بابا دم لوازم تحریری نگه دار من چند تا چیز لازم دارم.بابام هم نگه داشت و خودش رفت که از مغازه ی بغلی پنیر پیتزا بخره.

رفتم تو مغازه یه مرد حدودا 30-40 ساله نشسته بود.

من:سلام.

اون:سلام عزیزم(با خودم گفتم حتما اشتباه شنیدم)خنثی

من:یه بسته ورقه می خوام،یه بسته هم نوک بدین.

بیا عزیزم.نوک از کدوما دوست داری؟!(عصبانینه دیگه درست شنیدم.اگه دست خودم بود وسایل رو می ذاشتم و میومدم بیرون!)

من:پنج دهمش رو بدید

اون:بیا عزیزم(نمی دونم چرا این قدر دلم می خواست بزنم تو دهنش!منتظر)

من:خیلی ممنون.

اون:خواهش می کنم عزیزم!

از مغازه که اومدم بیرون خدا رو شکر کردم که نزدم تو دهن مرده!والا!افسوس

الان که دارم اینو می نویسم جمعه است.خدا رو شکر اتفاق خاصی نیفتاده!خدا به خیر بگذرونه!

 

 

بی ربطانه:

1-از آدمای بی جنبه بدم میاد.سبز(با تو نیستم اونی که باید بفهمه خودش می فهمه)

2-خیلی کیف می ده کسی که خیلی دوسش داری بهت اعتماد کنهقلب(بی جنبه بازی در نیار مدیرمون رو می گم!)

3-سرما خوردم بابام نمی ذاره داداشم رو بغل کنم.می گه ممکنه سرما بخوره!گریه

4-وبلاگ داداشمقلب آپه.عکسشم تو پروفایل گذاشتم بالاخره.(لینک داداشی کوچولو)

 


به مناسبت اربعین

چهارشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ۰۱:۴۵ ب.ظ

شعری از منصوره عرب سرهنگی*:

 

بخواب بر سر زانوی خسته ام سر بابا!

منم همان که صدا می زدیش،دختربابا!

دلم گرفت از این کوچه های سرد غریبه

چه دیر آمدی ای سر؟! کجاست پیکر بابا؟!

میان شام سیاهی که یک ستاره ندارد

دلم خوش است به نور حضور پرپر بابا!

چرا نبود در آن روز فرصتی که خدایا!

من سه ساله شوم پاسدار سنگر بابا؟

چه خوب می شد اگر می شد این پرنده ی کوچک

میان خون و پریدن،فدای باور بابا

صبور باش!سرت سربلند باد!مبادا

نگاه دشمنی افتد به دیده ی تر بابا

بخوان برای من امشب در این سکوت خرابه

که خواب سرخ ببینم بریده حنجر بابا

دلم گرفت از این کوچه های سرد غریبه

چه دیر آمدی ای سر!؟کجاست پیکر بابا؟!

مرا ببر به دیارم، به کوچه های مدینه

به خانه مان،به همان کلبه ی محقر بابا

بخواب بر سر زانوی خسته ام سر بابا

منم همان که صدا می زدیش دختر بابا...

 

 

پی نوشت:اربعین امام حسیین و یارانش و شهدای سبز عاشورای 88  را تسلیت می گویم.

   

*منبع:مجله ی دوست نوجوان،پنج شنبه 28 دی ماه 85.