راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در دی ۱۳۸۸ ثبت شده است

تولد!

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۸۸، ۱۱:۱۲ ق.ظ

 

سلام!

آدم بعضی وقت ها عصبانی می شه و یه چیز هایی می نویسه بعد پشیمون می شه!

دیدم وبلاگم یه کم زیادی رفته تو بحث بیان ضد حال های روزمره ای که دیگه باید بهش عادت کرد،پاکشون کردم

از مجتبی و محیا و سحر که واسه اون قسمت کامنت گذاشته بودن عذر خواهی می کنم و ازشون خیلی ممنونم.

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب قلب

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا  

بزبزقندی تولدت مبارک! 

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب قلب

 

 

بی ربطانه ها:

1-امروز حس مبهمی به من می گفت یکی از معاونامون شبیه درخت شده.از اون درخت هایی که یه کم از برگ های سرشون ریخته!شلوار،کفش و مقنعه ی قهوه ای+مانتوی سبز!

 2-امروز به قول بزبزی دچار بحران هویت شده بودم!معلممون بزی رو صدا زد،من دستم رو بالا بردم!البته از این کارها از عمد زیاد می کنیم.اما این بار واقعا اتفاقی بود!



 

این پیرزن ها!

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۸۸، ۰۱:۲۵ ب.ظ

با این که هم آپ قبلی من در مورد خانم ها بود و هم این در مورد خانم هاست،اما یه وقت فکر نکنید که من با خانم ها مشکل دارم!اصلا کی جرئت داره با خانم ها مشکل داشته باشه؟!نیشخند

در ضمن قبل از حرفام بگم که شکلک ها عکس العمل منه!نیشخند

خب،بریم سر داستانمون:

این یه خاطره ی مربوط به هفته ی پیشه که روز تولد خواهرم اتفاق افتاد.دوتا مامان بزرگام خونمون بودن:

مامان مامانم:مهین و مامان بابام:زهرا.(معصومه هم  مامانمه)

یه خانمی اومد خونمون که از فامیل های خیلی دور بود.این خانم محترم که که هزار ماشاالله حد اقل 95 سال رو داشت،دختر عموی پدربزرگ پدریم بود و اسمش هم شوکت.

از در که اومد تو،من درو باز کردم زهرا هم اومد دم درباهاش روبوسی کرد و تا شوکت بخواد با من و خواهرمروبوسی کنه،زهرا رفت نشست.بعد شوکت رفت تو هال و تا زهرا رو دید گفت:«این کیه؟»تعجب

مهین:«این زهراست دیگه،دم در باهاش روبوسی کردید!»

شوکت دوباره با زهرا روبوسی کرد و گفت:«پس مادر معصومه کو؟»

مهین:«منم.معصومه هم تو اتاقه الان میاد خدمتتون.»

معصومه اومد توهال و سلام کرد.شوکت:«این کیه؟»تعجبتعجب

مهین :«معصومه دیگه»لبخند

من موندم چه طور من و خواهرم رو یادش مونده بود!بالاخره با یه بدبختی نشستن و شروع کردن به حرف زدن.

مهین شروع کرد به تعریف خاطرات مکه رفتنش و بعد گفت:«من زیارتو خیلی دوست دارم.سوریه هم خیلی زیاد می رم.شما چی؟»

شوکت:«من مکه رفتم اما نه واسه حج،همین جوری رفتم،دیگه....انگلیس رفتم،پاریس رفتم....ترکیه رفتم....؟»قهقهه

شانس آوردم بنده خدا گوشش سنگین بود و من می تونستم یه جوری که منو نبینه یه کم بخندم وگرنه تا حالا منفجر شده بودم!مهین که حسابی خورده بود تو ذوقش!کلافه

خلاصه کیک رو بریدیم و کادو های خواهرم رو دادیم وشوکت هم که خبر نداشت تولد خواهرمه،کادویی که واسه مامانم آورده بود رو داد به خواهرم.چند تا عکس گرفتیم و بعد شام خوردیم.

بعد شام زهرا و شوکت شروع کردن به حرف زدن در مورد خاطرات گذشته.شوکت یکی یکی آشناهاش رو اسم می برد و زهرا می گفت که زنده اند یا نه(آخه شوکت خیلی وقت بود که تو تهران زندگی می کنه اما زهرا تو شهرستان زندگی می کنه) یه دفعه شوکت گفت:« محمود زندس؟ »(محمود می شه شوهر زهرا که می شه پدربزرگ من که 15 سال پیش فوت کردهنیشخند)

زهرا درحالی که به زور جلوی خندشو گرفته بود گفت:«کدوم محمود؟»

شوکت:«پسر عموم دیگه.برادر کاظم.زندس؟»

مهین با خنده گفت:«شوهر زهرا رو می گی؟خیلی وقته فوت کرده.»

شوکت:«بچه چی؟بچه هم داشت؟»تعجب

داشتم می مردم از خنده و از تعجب چشمام داشت می زد بیرون پسر محمود دقیقا می شد بابای من!

خلاصه اون شب هم یه جوری گذشت و فردا صبح شوکت واسه تشکر زنگ زد و با زهرا صحبت کرد.تا فهمیدم اونه گفتم:«حتما یادش رفته دیشب این جا بوده،زنگ زده بگه بیاید دنبالم که من بیام اون جا!»

دلم خیلی به حال شوکت سوخت.تا پارسال از یه جوون 20 ساله هم سالم تر بود!نمی دونید چه هنرمندی بود.یه چیزهای قشنگی با پارچه درست می کرد که آدم دهنش باز می موند دقیقا این جوری:تعجب !

به قول راننده سرویسمون:«این همه که واسه آدم دعا می کنن پیر شی الهی،من اصلا دوست ندارم پیر شم،دوست دارم جوون بمیرم.»

از هر دری سخنی!

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۸۸، ۰۴:۳۷ ق.ظ

بانوان شهرستان های ما:

اکرم:آره اقدس جون رفتیم بالاخره خریدیمش!نمی دونی چه خوشگله!آره خواهر اون قدر گرون بود.....

                                                   ****

اعظم:دیدی تو مهمونی چه چشم غره ای می رفت.آره!انگار از دماغ فیل افتاده!نمی دونم خواهر دیگه چه خبر؟....!

                                                    ****

کبری:دیدیش تازگی ها چه لباسلیی می پوشه؟!میگن زن عموی شوهر عمع ی مار شوهرش از خارج براش میاره.ایشششششششش....!

                                                     ****

صغری:اه اه ...!این دختره رو دیدی!همچین رفتار می کنه انگار چه خبره.حالا خب که چی فهمیدیم نامزد کردی!همچین اومده یه حلقه سه منی انداخته دستش انگار شوهر ندیدس....!

                                                      ****

بانوان در تهران:

منیژه:آره عزیزم،قمر هم رفت دماغش رو عمل کرد!من هم وقت گرفتم پس فردا نه پسون فردا برم.....!

                                                    ****

ژیلا:آره شمسی جون....ا ا ا ...ببخشید یادم نبود بعد از این که قمر اسمشو کرد نازی تو هم اسمتو عوض کردی گذاشتی شهره....آره شهره جون می گفتم....!

                                                   ****

شهناز:نه بابا!من که جواب رد دادم!نه تا کسی پیدا نشه 2برابر سال تولد میلادیم به علاوه ی 3برابر سال تولد شمسیم مهریه بده من قبول نمی کنم!...ترشی چی بود اون وسط پروندی؟!...خیلی هم دلشون بخواد....اصلا چه زیاده شوهر!شترق!!!(صدای کوبیده شدن گوشی!)

                                                ****

پری:اه اه اه ......!با این سوغاتی که واسه من آورده!دیدی میره افغانستان بعد می گه رفتم کانادا!آره من خودم دید...نه نه بابا این کارگر افغانیه که سر کوچه کار می کنه تعریف می کرد.اصلا ولش کن !یادته من که پارسال رفته بودم افغا....چیز!دبی....چی براش برده بودم؟!.....

 خب اینا مربوط می شد به مشاهدات من که با اسمای الکی نوشتم.البته قصد اهانت ندارم.اما واقعیته!نمی دونم اولین کسی که غیبت کرد  یا خبر چینی کرد یا غر زدن رو راه اندازی کرد کی بود.اما امیدوارم کسانی که الان این کار رو می کنن آخری هاشون باشن.

حالا بد تر از اون اینه که همه از من بدبخت انتظار دارن که اجتماعی باشم و با مردم بجوشم و همین الان هم اگه بخوام کلی در این باب نصیحتم می کنن!

بنده هم چند وقت پیش یه تست خودشناسی دادم که برعکس همه ی تست هایی که در موارد مختلف داده بودم و همه خوب بود،این یکی منو در دو-سه قدمی اجتماع گریزی دانسته بود!البته نمی خوام بگم زندگی من بر پایه ی این جور تستاس اما خیلی تعجب کردم که این یه مورد همچین نتیجه ای داشت.البته با این وضع اجتماع ،یه کم هم به خودم افتخار کردم که چند قدمی اجتماع گریزیم!

 

پی نوشت:بعضی وقت ها آدم اون قدر شوخی می کنه که هیچ کس باورش نمی شه که این آدم ممکنه یه غمی هم داشته باشه!

پی پی نوشت:قسمتی از مطلب رو حذف کردم.از دوستانی که واسه این قسمت کامنت گذاشته بودن عذرخواهی می کنم.و ممنونم که نظر دادینچشمک

 

Unknown

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۸۸، ۰۳:۱۲ ب.ظ

             

             چرا؟!

ضد حال

سه شنبه, ۱ دی ۱۳۸۸، ۰۱:۴۵ ب.ظ

ضد حال یعنی هر سال شب یلدا غریب و تنها مجبور باشی بمونی ویه سال که بالاخره یکی تصمیم می گیره بیاد خونتون و تو خوش حال می شی، یه دفعه تنها کسی که ازش متنفری در خونت رو بزنه بیاد تو و شب به اون قشنگی رو خراب کنه

ضد حال یعنی مشاور مدرسه که از ته دل دوسش داری و یکی از دلایل موندنت تو مدرسست یه دفعه به یه دلیلی که درست نمی دونی چیه از مدرسه بره و تو هر روز بدون هیچ امیدی بری مدرسه

ضد حال یعنی تو اینترنت چرخ بزنی و ببینی تو هر وبلاگی فوت آیت الله منتظری رو تسلیت گفتن اما تو چی؟هیچی ازش نمی دونی .نمی دونی چی بگی. نمی دونی.

ضد حال یعنی دلت اون قدر پر باشه که ندونی چه جوری خالیش کنی.

ضد حال یعنی عالم و آدم بهت بگن خودت رو می گیری در حالی که تو از این کار متنفر باشی

ضد حال یعنی تو رو به هرکسی دوست دارن تشبیه کنن و تو هر صفتی که دوست دارن با هر کسی دوست دارن جمعت ببدن

ضد حال یعنی صبح تا شب بهت ضد حال بزنن و بعد تا دهنت رو باز می کنی بهت بگن چرا این قدر ضد حال می زنی؟

 ضد حال  یعنی روزی صد بار از خودت بپرسی که چرا انسان آفریده شدی یا اصلا چرا آفریده شدی ولی به جواب نرسی.

 

 

 

پی نوشت:تنها کسی که تو دنیا ازت متنفرم!برای اولین بار آرزو می کنم وبلاگم رو پیدا کنی تا بدونی من چه قدر ازت متنفرم و به این حس افتخار می کنم هر چند می دونم اون قدر نسبت به تو تنفر دارم که که هیچ وقت نتونی درک کنی.