راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

کی داده ، کی گرفته؟!

سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ب.ظ

علی‌شان را داماد کرده‌اند، آمده‌اند نشسته‌اند اینجا، با ذوق می‌گویند عروس گفته مهریه‌ام باید ۱۴ سکه باشد.

و من یاد خودم میفتم که گفتم ۱۴ سکه می‌خواهم و همین‌ها گفتند نه، دیگر ۱۴ تا خیلی کم است.

حالا هم همین مهریه شده‌است بلای جانم! از فمینیست دو آتشه تا مذهبی سنتی‌شان هر روز به من یادآوری می‌کنند که بلند‌شو برو آن مهریه‌ات را بگذار اجرا که فکر نکند شهر هرت است و بلایی که سر تو آورد، سر دختر دیگری هم بیاورد!

و من انگار که افتاده‌باشم سر لج با همه‌شان. نشان به این نشان که از قبل از ماه رمضان مدارکم را آماده گذاشته‌ام گوشه‌ی اتاق و سه روز است کله‌ی سحر بیدار می‌شوم اما تا لنگ ظهر از اتاق بیرون نمی‌آیم و خودم را گول می‌زنم که خواب ماندم.


+ یک بار دیگر پایش را به زندگی‌ام باز کنم که چه شود؟

+ دیگر رسما برگشتیم به دوران "خدا قسمت تو هم بکند" که خب مدتی بود خبری نبود ازش.

دو تفکر

سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۰ ق.ظ

- چرا پست هایی که خودت تو اینستاگرام میذاری رو هم لایک می کنی؟!

+ خب اگه دوست شون نداشتم که نمیذاشتم اینستا!

- دقیقا! همین که پست رو میذاری یعنی دوسش داری دیگه، لایک نمی خواد که!


توضیح: اون میگه چون دوست شون دارم، پس لایک می کنم.


پ.ن.: اولی منم.

پ.پ.ن.: مامان بزرگم اینا یه سیستم جالبی دارن، هی به من میگن پاشو بیا خونه ی ما (یه شهر دیگه)، هر بار هم میرم همه شون با هم دوره م می کنن که تو چرا کار نمی کنی؟ برو دنبال کار دیگه! باز دو روز پیش مامان بزرگم زنگ زده بود، می گفت وسایلت رو جمع کن، ما که قراره بیایم، باهامون برگرد. انگار بچه دبستانیم من :|

پ.پ.پ.ن: در رابطه با پست قبلی، بنویسم یه چیزایی؟ یا بذارم پیش نویس بمونه؟

انتخاب

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۰ ق.ظ

- تو مسلمونی؟

+ آره!

- برا همین حجاب داری؟

+ آره! تو چه دینی داری «لارا»؟

- من دین ندارم.

+ یعنی چی؟

- هنوز دین انتخاب نکردم. شاید وقتی بزرگ شدم مثل مامانم مسیحی بشم. یا مثل بابام، دین نداشته باشم.

+ برادرت چی؟

- اون هم دین نداره هنوز. ولی شاید بعدا مسیحی بشه.


احتمالا اولین باری که فکر کردم من هم باید تحقیق کنم و خودم دینم رو انتخاب کنم همون روز بود. یه روز تو ۱۰ سالگی که منتظر بودم از «لارا»ی ۹ ساله که کُردِ عراق بود هم بشنوم مسلمونه و فقط حجاب نداره. اولین بار بود که یه نفر بهم می گفت دین نداره. و اولین بار بود که اصلا راجع به دین از کسی سوال می کردم. شاید چون انتظار داشتم بگه مسلمونه. شاید چون عراقی بود دلم می خواست بین اون چند نفر مسلمون سنّی، این یکی بگه شیعه س. وگرنه پیش فرضم در مورد همه شون این بود که مسیحی هستن. بعد با «فرح» رفتم پیش اون آقای سیاه پوست سومالیایی که تو مدرسه کار می کرد و وقتی گفتم لارا دین نداره، با لهجه ی غلیظ عربی گفت: «استغفرالله». گفتم چرا؟ باز با لهجه ی غلیظ عربی گفت:«کافر». ولی آخه لارا دوستم بود. عراقی بود. چطور می تونست کافر باشه؟ اصلا مگه کسی که دین نداره کافره؟ نمی تونه خدا رو قبول داشته باشه؟ این سوال ها می چرخید تو سرم و همه ش فکر می کردم چرا من باید با همچین آدمی دوست شده باشم؟ گناه کردم؟ از فردا اگه اومد پیشم چی بگم بهش؟ بگم بره؟ تازه برادرش هم هم کلاسیم بود. هم کلاسی که هیچی، اصلا بغل دستیم بود. چقدر هم پسر مهربونی بود.

من یه روز تو ۱۰ سالگی برام این فرصت پیش اومد که بفهمم دینی که آدم خودش انتخاب کنه، می تونه خیلی ارزشمندتر باشه. دینی که بشه ازش دفاع کرد. بشه راجع بهش توضیح داد. یا مثلا وقتی «دابان»، برادر لارا، سر کلاس میگه : «کعبه قبر پیامبر مسلمون هاست» بشه جواب داد و بهش گفت که کعبه چیه.

اما فکر می کنم اون روز تو ۱۰ سالگی من گم شد. من مسلمونم. مثل خیلی های دیگه. آدم مذهبی ای هم محسوب میشم. اما هنوز نرفتم دنبال این که خودم دینم رو انتخاب کنم. ۱۳ سال گذشته و لارا احتمالا تا حالا یه «دین» یا «بی دینی» رو برای خودش انتخاب کرده. ولی من هنوز خودم انتخاب نکردم.


+ تو درس دینی اون سال، یه اطلاعاتی راجع به اسلام و پیامبرش و مکان های مقدس مسلمون ها بود. بله، اونا هم دینی داشتن.

+ یکی از سوال های امتحان هفتگی مون، این بود که پیامبر مسلمان ها کجا به دنیا اومده؟ یادم نبود. نوشتم مدینه. جواب ها که اومد،«امیر»، که به قول خودش از «اسرائیل» اومده بود، بهم گفت:«تو نمی دونستی پیامبرتون کجا به دنیا اومد، ولی من درست نوشتم»

یه عالمه پی نوشت

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ب.ظ
مغزم در ادامه‌یتصمیمات قشنگش این بار تصمیم گرفته یک سری خاطرات آزاردهنده رو با جزئیات کامل به یاد بیاره.

+ حتما داره تصمیم پارسالیش رو تلافی میکنه.
+ من چه می‌دونم، با من که هماهنگ نیست.
+ ناخودآگاهم هر سری از خونه میرم بیرون، انگشت دست چپم رو چک می کنه که حتما حلقه دستش باشه، یه وقت توبیخ نشم دوباره.
+ بعدش خودآگاهم بهش یادآوری می کنه که بیشتر از یه ساله که دیگه حلقه لازم نیست.
  • الهه

متمرکز بر هدف

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۶ ب.ظ

صبح قرار بود بعد از چند ساعت خواب، پاشم برم انقلاب، دو جلد کتاب بخرم. همین طور که داشتم مانتو می پوشیدم، به این فکر کردم که باید حدود ۳ کیلومتر پیاده برم تا مترو، بعد تو انقلاب باید کلی بگردم که کتاب ها رو پیدا کنم و تازه معلوم نیست همه جا باز باشه اصلا. بعد موقع برگشتن هم چون پنج شنبه س، احتمالا اتوبوس دیر به دیر بیاد و باز مجبور بشم اون ۳ کیلومتر رو پیاده برگردم. بعد خودم رو تصور کردم که بعد از حداقل ۶ کیلومتر پیاده روی تو این گرما، رسیدم خونه و از حمام برگشتم و دارم با موهای گره خورده م می جنگم تا بتونم شونه شون کنم و در نهایت نصف موهام همراه با گره هاشون روی زمین هستن.
نتیجه؟ اول از یه سایتی کتاب ها رو با تخفیف سفارش دادم، بعدم عوض انقلاب رفتم موهامو کوتاه کردم.

+ اصلا من اسم سرخ پوستیم "متمرکز بر هدف" هست!
+ فقط این سایته خیلی بی در و پیکر بود، امیدوارم اون ۸۰ تومن رو دور نریخته باشم :|