راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

زنگ دینی

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ق.ظ

تو یکی از سال های راهنمایی, یه معلم دینی داشتیم, می گفت دلیل این که کشورهای اروپایی و آمریکایی و به طور کلی مسیحی ها و یهودی ها پولدار تر هستن و این قدر رفاه بیشتری دارن تو زندگی هاشون, اینه که پیامبراشون (حضرت عیسی و حضرت موسی) از خدا دنیا رو براشون خواستن. در عوض پیامبر ما هم از خدا برامون آخرت رو خواسته و قراره شفاعت مون کنه.

نکته ی اول : قبل از اسلام آخرت معنی نداشت آیا؟ مگه میشه پیامبری دنیا رو به آخرت ترجیح بده؟

نکته ی دوم: قطعا تعداد زیادی از اروپایی ها و آمریکایی ها آتئیست هستن. اونا تو خیابون زندگی می کنن؟

نکته ی سوم: تو مسلمون ها پولدار نداریم که اصلا!

نکته ی چهارم: پیامبراشون؟! پیامبر مون؟!

نکته ی پنجم: واقعا این معلم دینی ما فکر می کرد تو این دوره و زمونه می تونه با این حرفا ما رو به دین علاقمند کنه؟:)) یعنی می دونی, شاید اگه صد سال پیش بود, ماها صرفا به این دلیل که «معلم دینی مون گفته» سرمونو مینداختیم پایین و سعی می کردیم هر روز فقیر تر بشیم! ولی الان؟ واقعا؟!


+ الان یهو یادم افتاد اعصابم خورد شد:)) اینا چیه می کنید تو مغز ملت؟! در بهترین حالت میشه گفت استدلال معلم ما بی اثر بوده. اگه تاثیرات مخرب نذاشته باشه رو کسی.

دفترچه ی سفید

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۳۴ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

تهی

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ

یه چیزی هست که باید باشه؛ ولی نیست.

نه که فقط الان نباشه؛هیچ وقت نبوده. هیچ وقت.

یعنی اصلا یادم نمیاد که بوده باشه. هر چی فکر می کنم؛ هر چی شخم می زنم گذشته رو؛ باز هم می بینم هیچ وقت نبوده.

شاید حتی نمی دونم چیه. یعنی مطمئنا نمی دونم چیه. که اگه می دونستم؛ خب حداقل می رفتم و به دستش می آوردم ... ولی نمی دونم.

فقط بعضی وقت ها فکر می کنم که می دونم. بعد می فهمم اشتباه کردم.

نمی دونم کِی قراره بفهمم. نمی دونم کِی قراره باشه.

ولی اینو می دونم که تا وقتی نباشه؛ چیزی تغییر نمی کنه. اوضاع همین جوری می مونه.

همیشه فکر می کردم زمان می گذره و درستش می کنه. ولی نمی کنه. حداقل تو این ۲۳ سالی که گذشته؛ نکرده.

دیگه نمی خوام بشینم و منتظر گذر زمان باشم.


+ می ترسم یا نه؟

یه کم هم روزمرگی و غر!

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۲۸ ب.ظ

دیروز وسط ناهار برقا رفت. می خواستم بعد از ناهار برم یه چند تا اسلاید پرینت بگیرم و بشینیم با پارمیدا برا امتحان امروز یه کم درس بخونیم. ولی برق کل دانشگاه رفته بود. برگشتیم دانشکده و گفتیم یه کم منتظر می مونیم که برقا بیاد.

خواستم از فرصت استفاده کنم و برم پیش دکتر ب. که گزارش نهایی کارآموزیم رو امضا کنه و ببرم تحویل بدم.چند تا سوال هم داشتم.باید می رفتم طبقه 6. ولی بین طبقه اول و دوم، دکتر ب. و دکتر الف. و دکتر خ. رو دیدم که دارن می چرخن و به نوبت میگن حالا چی کار کنیم؟ بعد یکی شون می گه بریم خونه و یکی دیگه می گه نمیشه که! اول باید بریم وسایل رو از طبقه 6 بیاریم ... و این چرخه هی تکرار می شد. یکی از خنده دارترین صحنه هایی بود که تو این 5 سال تو دانشکده دیده بودم! 

ولی خب بعدش من هم بهشون پیوستم و فرم به دست راه افتاده بودم دنبال دکتر ب. و هی یادم می رفت همه ی سوال هام رو بپرسم، دو قدم دور می شدم، دوباره برمی گشتم. در واقع این ترم اون قدر با دکتر ب. درس داشتم که عملا فقط مسواک زدنم بهش مربوط نمی شد :| برا همین به یاد داشتن همه ی سوال ها واقعا سخت بود:))

فرم رو بردم تحویل دادم. این بار دیگه واقعا باید می رفتم طبقه 6 و از طبقه 4 به بعد تاریکی مطلق بود! خیلی جالب شده بود همه چیز. اگه گوشی همراهم نبود، واقعا چیزی نمی دیدم. چند تا از اسلاید ها رو تو لپ تاپ پارمیدا خوندیم ولی برق نیومد.

حالم خوب نبود. صبح اصلا حواسم نبود هوا سرده و لباس گرم برنداشته بودم. خداحافظی کردم و داشتم می رفتم سمت خونه. حتی می خواستم آژانس بگیرم چون هر لحظه احتمال می دادم بخورم زمین از سرگیجه. و خب می دونید تو این وضعیت چی می چسبه؟

ملاقات اتفاقی با یکی از دبیرهای دوران دبیرستان و 20 دقیقه نصیحت شنیدن وسط خیابون. فکر کنم تمام اذیت هایی که تو یکی از پست هام شرح داده بودم رو همین دیروز جبران نمودند ایشون.

شاید یه کم زیادی ناراحت شدم از حرفاش. شاید هم حق داشتم. آدمی که تو سه سال آخر دبیرستان منو با جمله ی «آدم ها رو قضاوت نکنیم» کچل کرده بود، تو همون چند دقیقه یه جوری راجع به زندگیم باهام حرف زد که واقعا کاری جز خندیدن از دستم بر نمی اومد. و آخر سر هم گفت :«دختر من هم مثل توعه، وقتی ناراحته می خنده!» و با این که گفتم ناراحت نیستم باور نکرد.

خب می دونید، این حرف ها از زبون یه آدم معمولی خیلی هم آزاردهنده نیست. ولی من تو سه سال آخر دبیرستان، با این آدم بیشتر از هر کس دیگه ای حرف می زدم. از خیلی چیز ها تو زندگی من خبر داشت. حتی همین وبلاگ رو هم می خوند.

خلاصه که با اعصاب داغون رسیدم خونه. روز قبل از آخرین امتحان دوره ی کارشناسی، تنها کاری که از دستم برمی اومد خوابیدن بود. خوابیده بودم و بعد از مدت ها خواب می دیدم که تو مدرسه ام و دارم کنکور آزمایشی میدم :| مراقب داشت توضیح میداد که امتحان 4 ساعته و حتما اسم بنویسید و ... که از خواب پریدم!

البته یه دور هم اسلاید ها رو روخونی کردم. به لطف کوییز های طی ترم، خیلی هم سخت نبود. امروز صبح هم با کمال پررویی تا ساعت 10 خواب بودم. باز اسلاید ها رو مرور کردم و رفتم دانشگاه و آخرین امتحان هم تموم شد بالاخره.خوب بود درکل، راضی بودم :دی

فردا بچه های هم دوره ای مون انتخاب واحد دارن. منم دیگه تصمیم ندارم واحد بردارم. البته اولش می خواستم این کارو بکنم، ولی بعد منصرف شدم. صرفا دو سه تا کلاس هست که می خوام برم.

حالا از وقتی اومدم قراره چند تا از ایرادای پایان نامه م رو رفع کنم و فردا که آخرین فرصته، ببرم تحویلش بدم. البته قبلش باز باید از دکتر ب. امضا بگیرم و امیدوارم که باشه. اما حسش نیست! نشستم سه قسمت از سریال «13 دلیل برای این که ...» رو دیدم. موند 5 قسمتش.

خلاصه که ترم خیلی بی سر و صدا داره تموم میشه. اون فاجعه ای که انتظار داشتم با تموم شدن ترم رخ بده، رخ نداده و هیچ نوع خلا ای هم حس نمی کنم فعلا.

همیشه همینه. اون قدری که ترس از افتادن یه اتفاق آدم رو اذیت می کنه، خود اون اتفاق اذیت کننده نیست!


+ یه بخشی از وجودم شدیدا اصرار داره بگه اتفاقی که امروز افتاد تصادف نبود و دلیل داشت. یه بخش دیگه داره اون بخش قبلیه رو مسخره می کنه و بلندبلند بهش می خنده!

+ دارم وسوسه میشم بعد از دفاع(که شنبه ی هفته ی آینده س) یه هفته برم خونه ی مامان بزرگم تو شهرستان.ولی خب دیگه خیلی بدعادت میشم این جوری. چون اگه خدا بخواد هفته ی بعدش هم یه مسافرت دیگه در پیش دارم.تازه واقعا حیفه که رو تمرین آخر شبکه وقت نذارم.

+ فکرش رو بکن! خرداد آینده، بعد از 16 سال، اولین خردادیه که امتحان ندارم!

+ با حال دیروزم منتظر یه سرماخوردگی شدید بودم، ولی ظاهرا زیاد خوابیدن دوای هر دردی محسوب میشه.

چند ساعت بعد نوشت: هم تاوان زیاد خوابیدن دیروز رو پس دادم، هم تاوان سه قسمت سریال دیدن به جای اصلاح پایان نامه. ساعت ۴ و نیم صبحه و من تازه الان ویراستاریم تموم شده و شاید بتونم بخوابم:|

مانور زلزله اجباری

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۳۰ ق.ظ

از بعد از اون شبی که زلزله شد، تو خونه ما، کسی حتی درو هم محکم می بنده، من یه لحظه یاد اون صدایی که اون شب اومد و بعد خونه لرزید میفتم و هول می کنم.
حالا چند روزه دارن یه ساختمونی که دقیقا پشت اتاق منه رو خراب می کنن، از اول بسازن. و خب بیشتر دارن شب ها کار می کنن. همین جوری هی صداهای ترسناک میاد و حتی بعضی وقت ها زمین می لرزه.بنابراین به طور متوسط هر شب سه بار سکته می کنم :|

+ نمردیم و این وبلاگ حداقل به درد دو نفر که درس بازیابی اطلاعات دارن خورد. الان هنوز هم دارید اینجا رو بازیابی می کنید دوستان؟ :)))
+ هر روزی که می گذره، داره به تعداد آدمایی که نمی تونم تحمل شون کنم اضافه میشه.
+ این حجم از تنفر بی سابقه س!
+ باشه اصلا من الان سرشار از امید به زندگیم و اینا! ولی نمیشه حداقل یه خواب زمستونی ای چیزی برم یه مدت؟!

شاگرد قصاب*

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۲۴ ق.ظ

کتاب جالب و متفاوتی بود. نسبت به حجمش یه کم زیاد طول کشید که خب اونم به خاطر امتحان ها و خوندن هم زمان یه کتاب دیگه بود. از ۲۱۴ صفحه، ۱۰۰ صفحه ش رو همین امروز خوندم در واقع : دی

یه کم تمرکز می خواست که تو تخیلات راوی گم نشی و بتونی تشخیص بدی چی واقعیته و چی خیال. و این که به نظرم همه چیز خوب توصیف شده بود.

در کل کتاب خوبی بود!

این هم  جمله هایی از کتاب(چیزی رو لو نمیده!):


آدم های لال چون نمی توانند داد بزنن احتمالا توی شکم شان سیاه چاله دارند.

***

تو که نمی دونی تو دل سوراخ سوراخ لال ها چی می گذره خانم نوجنت.می دونی؟ سعی می کنن فریاد بکشن و نمی تونن و نمی دونن چرا.

***
... تا این که یک روز نگاه می کردی و می دیدی آدمی که می شناختی دیگر نیست و به جایش یک شبح نشسته که فقط یک حرف برای گفتن دارد، تمام چیزهای زیبای این دنیا دروغ هستند.آخر سر هیچ ارزشی ندارند.

***
می دانستم که یک روز برمی گردم و فکر می کنم که آیا هرگز در آن کلیسا بوده ام یا فقط تصورش کرده ام؟(آخ آخ آخ! - توضیح نویسنده ی وبلاگ!)
راجع به آن روز ها که در کوچه پشتی با جو بودم هم همین حس را داشتم، شاید اصلا آن روز ها را زندگی نکرده بودیم.

***

گفتم چقدر حیف آقای مک کوی.گفت چی پسرم؟ این که ما توی این دار مکافات همیشه سرگردانیم و دنبال خونه می گردیم؟ گفتم نه، حیف اون همه سس گوجه که احمق های چاقی مثل تو حروم می کنن.

***
هفته ی دیگه تنهاییت تموم میشه، از انفرادی میای بیرون،نظرت چیه؟دوست داشتم توی صورتش بخندم:چطوری تنهایی آدم تمام می شود،خنده دار تر از این نشنیده بودم.


*پاتریک مک کیب، شاگرد قصاب، نشر چشمه

من مست و تو دیوانه*

پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۰ ب.ظ

رفته بودیم خونه ی آقای ح. توی شهرک. داشتیم پیاده برمی گشتیم خونه.هوا خیلی سرد بود و داشتم در جا می زدم و با خودم فکر می کردم الان اگه کسی منو این جوری ببینه چی فکر می کنه با خودش؟
یهو برگشتم به ۱۴ سال پیش. تازه چند ماه از ماموریت بابا گذشته بود. برای شام خونه ی یکی از همکاراش دعوت بودیم. ما و یکی دو تا خانواده ی دیگه. قبل از شام، به پیشنهاد شهریار -پسر صاحبخونه- من و غزاله و خودش رفتیم یه گشتی تو محوطه بزنیم.
هر دوی اون ها بیشتر از یه سال بود که اونجا زندگی می کردن. برا همین بیشتر از من می دونستن. شروع کردن یه سری چیز ها رو برا من توضیح دادن.
یادمه اولین باری که کلمه ی "مست" رو شنیدم همون شب بود. داشتن بهم می گفتن اگه یه وقت تو خیابون کسی رو دیدی که عجیب و غریب راه می رفت، نزدیکش نشو. ممکنه مست باشه. یادمه حسابی ترسیده بودم. تاریک بودن هوا و خلوت بودن محوطه هم رو این ترس بی تاثیر نبود.
مشغول حرف زدن بودیم و داشتم همه ی تلاشم رو می کردم که بفهمم این عجیب و غریب راه رفتن دقیقا چه جوریه که یهو دو تا سایه ی آدم دیدیم. داشتن بهمون نزدیک می شدن. هوا تاریک بود و قیافه هاشون رو نمی دیدیم ولی داشتن عجیب و غریب راه می رفتن.
شهریار و غزاله گفتن مثلا اون دو تا ممکنه مست باشن!
رفتیم پشت یه سنگ گنده قایم شدیم و یکی یکی سرک می کشیدیم ببینیم اون دو نفر میرن بالاخره یا نه. ولی اونا داشتن دقیقا به سمت ما حرکت می کردن.
خلاصه که شده بود مثل این فیلم ترسناک ها!
تا این که سایه ها به حد کافی بهمون نزدیک شدن و تونستم قیافه ها رو تشخیص بدم. گفتم بچه ها! اینا که باباهامونن!
بله!اومده بودن ما رو صدا کنن که بریم شام بخوریم. هوا سرد بود و داشتن در جا می زدن! غزاله و شهریار خوشحال هم به من نگفته بودن که آدم مست درجا نمی زنه، تلو تلو می خوره:|

+ ولی تو کل اون سه سالی که اونجا بودیم، من آدم مست ندیدم. تو خیابون که نبودن، جاهای دیگه هم ما نمی رفتیم طبیعتا!
+ پارسال متوجه شدم غزاله هم دانشجوی دانشگاه ماست و بعد از ۱۱ سال دوباره دیدمش!
+ ساعت یازده و نیم شب با لباس بیرون بشینید تو اتاق تون، شوفاژ برقی رو بغل کنید و پاپریکای قرمز بخورید، میشید شبیه من.
* من مست و تو دیوانه، مارا که برد خانه؟

عزیزم ببخشید، فرزند لطفا

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ

مامان: برا ناهار چی می خوری گرم کنم؟ آش می خوری یا برنج با خورش لوبیا سبز؟

من : انتخاب دیگه ای وجود نداره؟

مامان: نه!

من : آش.

مامان: حالا آش رو تو کاسه بریزم یا تو بشقاب گود؟


+ خیلی جدی داشت می پرسید! نیم ساعته دارم می خندم به سوالش:)))

+ فکر می کنم وقتشه یه نفرو استخدام کنم، موهامو از جلو چشمم هی بزنه کنار تا کور نشدم :|

+ این اتفاقات بی ربط به همی که به صورت هم زمان میفتن و تو یه مسیر خاص هلت میدن... شاید هم اگه دنبال نشونه نگردیم، این نشونه ها رو نبینیم اصلا. ولی من گشتم و دارم می بینم.

بی تو، با تو *

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ

تو جمع بودن رو دوست ندارم.چون همیشه تو جمع تنهام. تنهایی هام رو دوست دارم، چون وقتی تنهام دیگه تنها نیستم.

وقتی تنهام تو رو تصور می کنم که وقتی باهات حرف می زنم به حرفم گوش میدی و گاهی لبخند می زنی، چرا باید با تو بودن رو دوست داشته باشم وقتی حتی به خودت زحمت نمیدی وقتی دارم باهات حرف می زنم سرت رو برگردونی و نگاهم کنی؟

وقتی تنهام خودم رو تصور می کنم که دارم به زبون تو حرف می زنم و تو جوابم رو میدی.چرا باید با تو بودن رو دوست داشته باشم وقتی قراره تو با «تو های» دیگه حرف بزنی و من سرم رو بندازم پایین و گوش بدم؟

وقتی تنهام، خودم رو تصور می کنم که هم سن تو ام، میگم، می خندم، و با هم شوخی می کنیم. چرا باید با تو بودن رو دوست داشته باشم، وقتی تو قراره از من بزرگتر باشی و من در مقابلت یه بچه و ... «بچه! مگه من هم سن تو ام؟!»

وقتی تنهام همه خوبن. همه دارن می خندن، همه خوشحالن. چرا باید با تو بودن رو دوست داشته باشم وقتی «بی تو»، بیشتر با «تو ام»؟

تنهایی هام رو دوست دارم چون تو تنهایی هام دیگه تنها نیستم.



+ حالا نمی دونم سال 91 که این متن رو تو دفترم نوشتم و تاریخ زدم، خطاب به کی نوشتم،(یه حسی بهم میگه خانم ع.) ولی همین الانشم ترجیح میدم به جای بودن کنار بعضی آدم ها، تصورشون کنم.

+ اگه گذشته ی ما صرفا همون چیزی باشه که ما به یادش میاریم چی؟ خب من ترجیح میدم همین تصوراتم رو به یاد بیارم.

+ میشه یه اتفاق جدید بیفته، که موضوع صحبت های فامیل و آشنا عوض بشه؟ خسته شدم بس که راجع به من و زندگیم حرف می زنن:|

+ رو اعصاب ترین قسمتش اینه:«نگران نباش، انشاالله هر چه زودتر با یه آدم مناسب ازدواج می کنی» :|

* عنوان یکی از آهنگ های گروه آریان.(که همچین بی ربط هم نیست به این متن)

-

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۵ ب.ظ

و باز هم این سوال که :«پس من برا چی زنده م؟»


+ پارسال نوشتم یعنی ما ها این قدر بزرگ شدیم که حالا یکی یکی داریم خبر فوت باباهای دوستامون رو می شنویم؟ نمی دونستم فقط یه سال فاصله هست با وقتی که خبر فوت هم سن و سال های خودمون برامون عادی بشه.

+ گفت نخوا که بزرگ شی. گفتم من هیچ وقت بزرگ نمیشم.از دنیای آدم بزرگ ها خوشم نمیاد. ... ولی حواسم پرت شد فک کنم.شاید هم یکی هلم داد.