راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

باز مرزهای علم رو دریدیم:|

دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۰ ب.ظ

من نمی‌دونم معمولا بعد از آزمایش استخراج DNA چه نتیجه‌ای به دست میاد، ولی ما امروز نتیجه گرفتیم که آقای میم.  DNA نداره :|


+ بنده خدا زود رسیده بود، ازش خون گرفته بودن برا آزمایش امروز:)))

+ حالا تازه می‌خواستیم جهش‌هاش رو بررسی کنیم🤔

+ آزمایش رو انجام دادیم و به یه جاهایی رسیدیم که باید DNA می‌دیدیم و ندیدیم!

آزِ ناهار:|

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ

صبح از آزمایشگاه یکی از استادهای دانشکده زنگ زدن، گفتن برا ناهار بیاید اینجا. اولش که واقعا نمی‌دونستم چی‌کار باید بکنم و باید برم یا نه. چون استاد رو خیلی ندیدم تا حالا و خیلی هم آدم خفنیه و اینا. بعد از این که با دو تا از بچه‌ها حرف زدم و قرار شد بریم، همه‌ش داشتم فکر می‌کردم کاش غذاشون یه چیزی باشه که لازم نباشه از توش چیزی جدا کنم و مایه‌ی آبروریزی نشم:|

مثلا خورش نباشه که پیاز داشته باشه، یا مثلا کوبیده نباشه و از این جور فکرا. و چشم‌تون روز بد نبینه... ناهار همبرگر بود! یعنی سخت‌ترین ساندویچ ممکن اونم برا من که فکم وقت و بی‌وقت قفل میشه:| همه‌ش داشتم با خودم می‌گفتم کاش غذاشون مخلوطی از فلفل‌دلمه و پیازداغ بود، ولی همبرگر نبود:)))

استاد هم تو آزمایشگاه به اون بزرگی صاف اومد نشست روبه‌روی ما:|

اصلا کلمه‌ی "معذّب" برام معنی پیدا کرد. البته خوشبختانه گند نزدم ، ولی به معنی واقعی کلمه ناهار "کوفتم شد" !


+ استاد از یه طرف هی تبلیغ آزمایشگاه رو می‌کنه، از یه طرف نمی‌گه دانشجوهایی که انتخاب کرده کیا هستن و خیال‌مون رو راحت نمی‌کنه.

+ خب حالا اگه ممکنه یکی‌تون بیاد تمرینای هوش منو بزنه چون من دارم عاشق آمار میشم و تا سه‌شنبه هم باید این کتاب ۴۰۰ صفحه‌ای آمار رو تموم کنم.(صفحه ۱۳ هستم!)

+ از فردا آزمایشگاه زیست هم شروع میشه و با توجه به حجم اطلاعات‌مون احتمالا آزمایشگاه رو منفجر می‌کنیم.

+ واقعا باید در مورد سطح توقعم از خودم تجدید نظر کنم. مگه بچه‌ی دو ساله‌ام که نتونم یه ساندویچ رو درست بخورم؟🤔

نوانگار(چالش رادیوبلاگی‌ها)

پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۵ ق.ظ

شاید باورتون نشه، ولی برای اولین بار در تاریخ مهاجرتم به بیان یه نفر منو به چالش دعوت کرد! (اینجا مشخص میشه که قبلا هر چی چالش نوشتم سرِخود بوده :دی) چالش نوانگار رادیوبلاگی‌ها.

خیلی ممنون از صبورا که منو به این چالش دعوت کرده، منم دعوت می‌کنم از عطیه (خواهرم) و فاطمه (از یاران قدیمی که تازه اومده بیان).

 

آهنگی که انتخاب کردم، آهنگ شماره‌ی ۶ هست که بی‌کلامه. یه جور رهایی خاص همراه با غم و حسرت توش حس کردم.

 

 

پرواز می‌کنم، آزاد و رها. گاهی اوج می‌گیرم و چشم می‌دوزم به آسمان. و گاه پایین می‌آیم و به تپه‌های سرسبز نگاه می‌کنم. گاه آن قدر به آن‌ها نزدیک می‌شوم که می‌توانم به برگ‌ها نوک بزنم. برگ‌های جدید و ناآشنا. گاهی روی شاخه‌ی درخت‌ها می‌نشینم. از این شاخه به آن شاخه می‌پرم و می‌خواهم نشستن روی همه‌ی شاخه‌ها را تجربه کنم.

***

آرزوی پرواز داشتم از کود‌کی. وقتی می‌پرسیدند آرزویت چیست؟ می‌گفتم دوست دارم پرواز کنم. اگر می‌گفتند سوار هواپیما که شده‌ای، می‌گفتم نه، خودم پرواز کنم.

***

هوا عالی بود، من بودم و پیاده رو خلوت و عریض و درخت‌هایی که پوشیده شده بودند از خزه. آزاد و رها می‌دویدم و به برگ‌های تک‌تک گیاهانی که کنار پیاده‌رو روییده بودند دست می‌زدم. دوست داشتم لمس کردن تک‌تک آن برگ‌های جدید  را تجربه کنم. تا آن روز خیلی از این گیاهان را ندیده بودم. از جمله «گزنه» که چند دقیقه بعد از این تجربه‌ها دستم را سوزاند. اما من دوست داشتم باز هم تجربه کنم.

***

معلم‌های جدید، دوستان جدید، محیط جدید، حتی زبان جدید. این‌ها عادت من بود. تمام سال‌های تحصیلی دبستان و راهنمایی. تک‌تک آن سال‌ها. و من تجربه می‌کردم. من فرصت داشتم رفتارهای جدید نشان دهم و به هر گروه از دوستانم سر بزنم و واکنش‌ها را ببینم و نگران این نباشم که از جمعی طرد شوم. من به هیچ جمعی تعلق نداشتم. مسافر بودم، مسافری که به یقین سال بعد ترک‌شان می‌کرد.

***

رشته‌های جدید، مسابقه‌های جدید، کلاس‌های جدید، ورزش جدید، و باز هم دوستان جدید. این من بودم که حالا قرار بود ۴ سال مسافر یک جا باشم و این بار این طوری از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پریدم. دوران دبیرستان را می‌گویم.

***

و حالا باز هم این منم. یک روز غرق زیست‌شناسی می‌شوم، یک روز از عملکرد الگوریتم‌ها ذوق‌زده می‌شوم، یک روز اشعار مولانا مرا به وجد می‌آورد، یک روز کتاب انسان‌شناسی می‌خوانم، یک روز نظریه‌ی بازی‌ها را بسط می‌دهم به همه‌چیز، یک روز سراغ مقدماتی از فلسفه می‌روم، یک روز تصمیم می‌گیرم بیشتر بنویسم، یک روز احکام حفظ می‌کنم، یک روز هنرمند درونم جان می‌گیرد و یک روز در داستان‌ها غرق می‌شوم. از قفس رها شده‌ام اما هنوز پابند درخت زندگی هستم. پس باز هم می‌پرم از این شاخه، به آن شاخه. از این شاخه، به آن شاخه... به امید روزی که بتوانم پرواز کنم.

***

پرواز می‌کنم، آزاد و رها. گاهی اوج می‌گیرم و چشم می‌دوزم به آسمان. و گاه پایین می‌آیم و به تپه‌های سرسبز نگاه می‌کنم. گاه آن قدر به آن‌ها نزدیک می‌شوم که می‌توانم به برگ‌ها نوک بزنم. برگ‌های جدید و ناآشنا. گاهی روی شاخه‌ی درخت‌ها می‌نشینم. از این شاخه به آن شاخه می‌پرم و می‌خواهم نشستن روی همه‌ی شاخه‌ها را تجربه کنم. همه‌ی شاخه ها، همه‌ی درخت‌ها.

خواستم همرنگ جماعت شم، رسوا شدم!

سه شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۸ ب.ظ
چرا باید از هر صحنه‌ی تراژیک زندگی من یه کمدی دربیاد واقعا؟
اومدم از این عکسای زیرِ سِرُم بگیرم، گوشیِ پاره‌آجرم از دستم صاف پرت شد رو دماغم!
هیچی دیگه، الان دماغ درد هم به امراضم اضافه شده:)))

+ تازه اگه مسئول تزریقات صدای خنده‌م رو نشنیده باشه و تشخیص جنون نداده باشه!
+ دیگه فکر کنم فردا هم بگذره من بالاخره از حالت مرده‌ی متحرک خارج شم.
فردانوشت: گذشت و زنده‌ام:)

تکرار پشت تکرار

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۶ ب.ظ

ترم آخر کارشناسی، به خاطر کارآموزیم، سه روز در هفته تا ساعت ۶ می‌موندم دانشگاه و چون اون ساعت خط ۲ مترو خیلی شلوغ بود، از در جنوبی دانشگاه خارج می‌شدم و با خط ۴ می‌رفتم خونه.
هوا تاریک بود و من خسته بودم و ۱۰ دقیقه‌ای تا ایستگاه مترو باید پیاده می‌رفتم. شادترین آهنگ‌های گوشیم رو پلی می‌کردم تا ذهنم از ترس‌ها و دلهره‌ها و ناامید‌‌ی‌‌هام دور بشه. تا به اتفاقاتی که داشت میفتاد و داغونم کرده بود فکر نکنم و فکرم سمت آرزوهایی که محال به نظر می‌رسید نره.
بعضی وقتا که احساس می‌کردم زیادی دارم از واقعیت فرار می‌کنم،مسیر ایستگاه متروی مقصد تا خونه رو پیاده می‌رفتم(حدود نیم ساعت طول می‌کشید) و این بار با خودم حرف می‌زدم.
حس و حال عجیبی داشت اون روزا. اون پیاده‌روی‌ها و فکر کردن‌ها.
این ترم هم فعلا دو روز در هفته تا ساعت ۶ دانشگاهم و به دلیل همون شلوغی باز از در جنوب برمی‌گردم و هوا تاریکه و خسته‌ام. آهنگ گوش نمیدم، اما اون قدر همه چیزِ محیط شبیه اون موقع هست که همون آهنگ‌ها تو ذهنم تکرار میشن. آهنگ‌هایی که مدت‌هاست گوش ندادم. همون آهنگ‌ها تو ذهنم تکرار میشن و همون ترس‌ها و دلهره‌ها و ناامیدی‌ها که حالا دیگه بی‌معنی هستن دوباره میان سراغم و حتی آرزوهایی که حالا دیگه برآورده شدن هم محال به نظر می‌رسن.
دو روز در هفته بدون هیچ دلیلی ناامیدم، ناراحتم، می‌ترسم.

توضیح: صرفا چون محیط همون شکلیه، اون ترس‌ها و احساسات بد یادآوری میشن. دلیلی براشون وجود نداره.