راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

کما

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۱۶ ب.ظ

همیشه برام سوال بوده ، اینایی که مثلا دو - سه سال میرن تو کما، بعد که بیدار میشن چه حسی دارن؟ و خب الان یه همچین حس و حالی دارم. اتفاقاتی که تو یکی دو سال گذشته افتاده برام مبهم و غیر قابل باوره و چیز هایی که مثل سابق مونده یا یه جورایی دوباره داره تکرار میشه به شکل عجیبی منو سر ذوق میاره.

مثلا همین چند دیقه پیش از دفتر آقای سین زنگ زدن و گفتن بیا برای ویراستاری آزمون. درست مثل 3 سال پیش. با این که بهشون گفتم تا بهمن ماه خیلی سرم شلوغه و از اون به بعد در خدمتم، ولی با هزار تا مصیبت نیشم که تا بناگوش باز شده بود رو جمع کردم و برگشتم تو شرکت!


+ هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی قراره برا پیشنهاد ویراستاری این قدر خوشحال بشم...

+ تا میام یه ذره ناامید بشم و دوباره برگردم تو فاز افسردگی، یه همچین اتفاقای ریزی میفته و جلومو می گیره. 

+دیدی گفتم زمان دست منه؟

+ می خوام، پس میشه!
+ دیشب مغزم قاطی کرده بود. همین جوری هی به خودم تیکه مینداخت، منم نمی تونستم جواب بدم:|
  • الهه

.

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۵۱ ق.ظ

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد
گل داد… سرخ سرخ
گل ها انار شد… داغ داغ

هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند
دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود…

دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید

مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود

کافی است انار دلت ترک بخورد


عرفان نظر آهاری


+ صرفا گشتم ببینم این جمله ای که بالای عکس پس زمینه م هست، از کجا اومده، رسیدم به این شعر.

+ زمان دست منه! نمی بینی همه چی داره همونجوری میشه که بود؟ حتی دوباره شعر های عرفان نظر آهاری!

+ یکی بیاد منو از دست این کتاب «مردی که می خندد» نجات بده! چرا اصلا نمی تونم پیش ببرمش؟!

  • الهه

نوسان

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

اون دوره تناوب داره. اما دوره تناوبش هی تغییر می کنه. هی کوتاه و بلند میشه. یه بار یه هفته س، یه بار دو روز، یه بار نیم ساعت. شاید اصلا اسمش دوره تناوب نباشه، یه جور کار رندم باشه. یه بار میگه می خوام، یه بار میگه نمی خوام. یه بار میگه پشیمونم، یه بار میگه نیستم. یه بار میگه بری نابود میشم، یه بار میگه من هم اصراری به بودنت ندارم.

اما من دوره تناوب ندارم. من فقط خسته م. دیگه عادت کردم به این همه نوسان. به این که بگه می خوام و بدونم ته دلش نمی خواد، به این که بگه نمی خوام و بدونم فقط داره با من لج می کنه.

من امروز کلی جرات به خرج دادم و از چیزهایی که تو عمق دلم هست گفتم. یا بهتر بگم، از چیزهایی که تو عمق دلم نیست گفتم. حرف زدم و زدم و زدم و چشم های خانم د. رو دیدم که هر لحظه گردتر و گردتر و گردتر شد و آخر سر گفت :«تو دیگه اون الهه ای نیستی که من می شناختم!» و من فقط با تکون دادن سر حرفش رو تایید کردم.


+ م. می گفت با زندگیت بازی نکن. گفتم زندگیم داره با من بازی می کنه.

  • الهه

ما جمله های خودمون رو داریم!

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۱ ب.ظ

خیلی وسوسه برانگیزه. این که یه اتفاق بد برات بیفته، بعد از جمله هایی استفاده کنی که یه آدم هایی قبلا نوشتن و به نظر خیلی هم قشنگ میاد. دائم اون جملات رو بخونی و حیرت کنی که «ببین! چه عجیب! این جمله انگار از زبون من گفته شده!» بعد هم عکس پروفایل تلگرام و پست های اینستاگرام و چیز هایی که ممکنه جاهای مختلف بنویسی ، همه شون تشکیل میشه از همون جمله ها.اتفاقا بد هم نمیشه. آدم هایی که چندین ساله ندیدیشون، یهو به خاطر عکس ها و پست هات نگرانت میشن و سراغت رو می گیرن و تو هم می تونی کلی حرف بزنی راجع به این مشکل لاینحل.

من هم دوست داشتم خوندن این جمله ها رو. اصلا کافیه بری تو اینستاگرام یا تلگرام و دنبال جمله های «نیشدار» ، «عمیق(!)» ، «چند ریشتری(!)» و ... بگردی و با یه عالمه جمله مواجه بشی که خیلی قشنگ تر از خودت دردت رو بیان می کنه. بعضی هاشون رو یه سری عکس نوشته شده که دیگه نور علی نوره و اصلا دیگه لازم نیست حرف بزنی. کافیه همونا رو بذاری رو پروفایلت.

تجربه ی شخصی من میگه که آدم های اهل نوشتن، وقتی غمگین هستن خیلی بیشتر می نویسن. همیشه حجم جمله ها و شعر های غمناک خیلی بیشتر از شعر ها و جمله های امیدوار کننده و مثبته. حتی از نظر محتوا هم ، غمناک ها در مجموع قوی تر هستن.

وقتی میریم دنبال این جمله ها، ناخودآگاه با یه مجموعه ی بزرگی از درد و غم مواجه میشیم. ما این جمله ها رو پیدا می کنیم، ذخیره شون می کنیم، بعد روزی چند بار اونا رو می بینیم و می خونیم شون. بعد حتی ممکنه از یه جمله غمگین خوشمون بیاد و اون قدر اون رو تو ذهن مون تکرار کنیم تا بالاخره برامون اتفاق بیفته. یا یه آهنگ غمگین رو اون قدر گوش بدیم تا بالاخره یه روزی به این نتیجه برسیم که «ببین! اینو از زبون من خوندن انگار!». خب البته برای قبول کردن این حرف، باید به این که تفکرات ما روی زندگی مون تاثیر میذاره معتقد باشیم. در غیر این صورت که اصلا هیچ!

در بهترین حالت، ما فقط سراغ جمله هایی میریم که واقعا به درد ما مربوط هستن. اما همون ها رو هم اون قدر تکرار می کنیم که عوض حل شدن مشکل، هر لحظه به این نتیجه برسیم که «وای! من چقدر بدبختم!»

بازار این جمله ها هم هر روز داره داغ تر میشه و اون قدر که زیاد شدن، به ناچار دچار افت محتوا میشن. بعد یه مدت به خودت میای و میبینی که چقدر ساده از کاه ،کوه ساختی.

چرا جمله های خودمون رو نمی نویسیم؟ چرا حرف نمی زنیم؟ وجود این جمله ها به صورت گسترده، خودش عاملیه که باعث میشه ما ها هرروز درونگرا تر بشیم. خیلی هامون ظرفیت این همه درونگرایی رو نداریم. شخصیت مون از اول این طوری نبوده. داغون میشیم!

چرا به جای گذاشتن یه عکس فوق غمگین رو پروفایل تلگرام و جلب توجه آدم هایی که یادمون نمیاد آخرین بار کی دیدیم شون و به طبع اون قدر ها هم بهمون نزدیک نیستن، سراغ دو سه تا آشنا نمیریم و باهاشون درد دل نمی کنیم؟ چرا تو یه دفتر یا سررسید یا حتی همون شبکه های اجتماعی و وبلاگ ، جمله های خودمون رو نمی نویسیم و مشکل رو واقع بینانه تر بیان نمی کنیم؟ چرا از این جمله هایی که هرروز دارن بی سر و ته تر میشن استفاده می کنیم و باعث میشیم کم کم وارد ادبیات مون بشن و تاثیرات مخرب بذارن؟

من فکر می کنم استفاده از همین جمله ها، با این که ممکنه خیلی ساده به نظر بیاد، تاثیرات خیلی مخربی روی خودمون یا دیگران میذاره که به تعدادی شون اشاره کردم. شاید اگه همون اول به این تاثیرات فکر کنیم، لیست مخاطب های تلگرام همه مون، پر نباشه از این عکس ها و جمله ها.

  • الهه

خودشیفته

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ق.ظ

بله، این ترم هم با استادی مواجهیم که فکر می کنه دو دقیقه وقتی که باید بذاره و ایمیل بزنه که نمیام ارزش بیشتری داره از حداقل یک ساعت و نیمی که از هر کدوم از ۲۰ تا دانشجوهاش تلف میشه:|


+ نشستیم تو لابی دانشکده داریم بحث های چرت می کنیم.در واقع پارمیدا اینا نشسته بودن، من خودمو چپوندم:دی

  • الهه

که با این در اگر در بند در مانند، در مانند!

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ب.ظ

هر بار میرم عروسی، بعدش تا دو ماه به مفهوم آهنگ هایی که اونجا شنیدم فکر می کنم. 《هر بار این درو، محکم نبند درو》؟ واقعا؟!


+همه هم عاشق این آهنگه بودن:|

+ جدا فکر می کنم آهنگ ها یه جور عجیبی رومون تاثیر میذارن. در این رابطه حرف زیاد دارم. شاید نوشتم.



  • الهه

معایب و مزایا

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۸ ق.ظ

حالا هی بگرد دنبال معایب و مزایای اتفاقاتی که تو زندگیت افتاده و هر لحظه فکرت رو باهاشون درگیر کن. حالا هی بشین 《اگه... اگه...》 کن و به این فکر کن که کدوم تصمیمت باعث شده کار به اینجا بکشه و اگه تصمیم دیگه ای گرفته بودی الان کجا بودی و چی کار می کردی. فایده ش چیه؟ نتیجه ای داره به جز هر لحظه بغض کردن و آه کشیدن؟


+ حالا هی اینا رو به خودت بگو، اما مگه می تونی قبولشون کنی؟

+ چرا تموم نمیشه راحت شم؟

  • الهه

نوآوری

چهارشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۴۰ ب.ظ

اصلا به نظر من خیلی مهارت لازمه که بتونی هر بار که یه آدمو می بینی یه جور جدید و غیر منتظره ای دلش رو بشکنی! جای تبریک داره که یه نفر بتونه همچین مهارتی رو به دست بیاره :|


+ تمام تمریناتش رو هم رو من انجام میده:||

+ آخرین انتخاب واحد کارشناسی هم به خوبی و خوشی تموم شد... این ترم آخری خیلی ماجرا داشتم برا انتخاب واحد. می نویسم.

+ دو روزه دارم پدر گوشیمو درمیارم بس که چیز دانلود کردم، اینترنت هدیه دادن بهم،۱۴ گیگ، ۱۴ روزه! پیشنهاد فیلم یا اپ خوب رو پذیرا هستم!

  • الهه

یه خسته ی خیلی خسته

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۶ ق.ظ

خسته م. یه جور بدی خسته م. نه که کوه کنده باشم...نه.خستگیم اصلا جسمی نیست. مونده تو تنم و هر کاری می کنم در نمیره. نه با گشتن تو خیابون ها، نه با خوابیدن، نه با غرق شدن تو کتاب های داستان و نه با خریدن مانتو و گوشی و...

 یه کاری رو باید به سرانجام برسونم ولی هیچ انرژی ای برام نمونده. مطلقا هیچی. ته مونده هاش هم ته کشیده. اعصابم دیگه نمی کشه که این مسیر رو ادامه بدم. هیچ مشوقی هم برای ادامه دادن ندارم. برعکس، تا دل تون بخواد دلیل وجود داره که دست بکشم. دلایل منطقی و احساسی و دلی.

اما دلم هم نمی خواد این خستگی منو از زندگی عادی دور کنه. احساس می کنم زندگیم به اندازه ی کافی از اون چیزی که باید باشه دور هست. به اندازه ی کافی به خودم «زندگی کردن» بدهکار هستم، چرا باید بیشترش کنم؟

تک تک کار های روزمره برام تبدیل به چالش های غیرقابل حل شده:

هر چی دلم می خواد بخورم و برا خودم محدودیتی ایجاد نکنم، یا مثل روزهای عادی تا حدی مراعات کنم؟

هر چی دوست داشتم و دلم خواست بخرم بلکه چند روز ذوق داشته باشم یا طبق معمول به فکر پس انداز و ولخرجی نکردن باشم؟

هی کتاب بخونم و خودم رو تو خیالات غرق کنم تا کمتر فکر کنم، یا تمومش کنم این فرار مسخره رو و به دنیای عادی برگردم؟

تو خونه بمونم و تا می تونم بخوابم، یا پاشم برم دانشگاه و ساعت ها زل بزنم به چند خط کد و هیچی نفهمم؟

فیلم ببینم و صرفا وقت بگذرونم یا دنبال انجام دادن یه کار مفید باشم؟

حرف بزنم و به همه بگم چم شده تا سوال های عجیب شون اذیتم نکنه، یا باز به نگفتن ادامه بدم و به فکر آبروی یه آدم باشم؟

و ...

سخت شده. همه چیز سخت شده. جواب دادن به سوال های بالا و یه عالمه سوال دیگه، ازم برنمیاد. تصمیم گرفتن حتی برای مسائل خیلی کوچیک از توانم خارجه. گیر کردم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. هیچ کاری از دستم برنمیاد و دارم عذاب می کشم.


+ خسته شدم از این مطالب غمناک و بی محتوایی که میام می نویسم. ولی خب اگه ننویسم چی کار کنم؟

  • الهه

تبریک به خودم، تبریک به همه!

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۳ ب.ظ

دیروز با کل داراییم از خونه زدم بیرون که عصر برم با بابام گوشی بخرم.اصلا یه استرس عجیبی بود...مخصوصا این که یه مقداری از پول هم نقد بود. تو خیابون که منتظر اومدن بابام بودم، چند تا موتوری همین طور هی دور می زدن، بعد میومدن می ایستادن جلو من و من هر بار که می دیدم شون سکته می کردم!

خلاصه که رفتیم و گوشی رو خریدیم و من فکر می کردم قراره از این استرس رهایی پیدا کنم... اما زهی خیال باطل! همه ش منتظرم یه نفر بیاد این گوشی رو از دستم بگیره و ببره. یا بذارمش تو کیف و جیبم و یه وقت بهش فشار بیاد و بشکنه!اون قدر بزرگه که تو خونه هم می ترسم یه دستی بگیرمش و مجبورم با دو تا دست نگهش دارم که یه وقت از دستم نیفته! خلاصه که آرامش نذاشته برا من!

گوشی قبلیم هم به مراتب از این کوچیک تر بود، هم عمرا کسی دلش نمی خواست ریسک کنه و بدزدتش، هم من از خدام بود یکی بدزده و ببردش تا یه نفسی از دستش بکشم! تازه اگه کسی می دزدیدش هم مطمئنم با همون یه باری که سعی می کرد ازش استفاده کنه، تمام گناه دزدیش آمرزیده می شد! منم دیگه تکلیفم مشخص بود، گوشی نداشتم و دیگه لازم نبود به ملت توضیح بدم که چرا گوشیم همیشه یا خاموشه، یا آنتن نداره، یا وقتی زنگ می زنن بر نمی دارم(زنگ که می خورد قابلیت لمسیش از کار میفتاد و نمی تونستم جواب بدم:|)


+ اما خب عوض همه ی اینا، از دیروز هی دارم به گوشی جدیدم نگاه می کنم و ذوق مرگ میشم!

  • الهه